18-8
پروردگار عالم یک میلیارد تومن لازم دارم.
زود، خیلی زود.
پروردگار عالم یک میلیارد تومن لازم دارم.
زود، خیلی زود.
تجربه جدید- اشتراکی- تابلوی رنگ روغن- خانواده خیلی خیلی قشنگ
سه مهمان مامان - فسنجان ملس - 1000 مرتبه تکرار - زنانگی - فتوشوت - نیمتنه طوسی - سرو - پشت فرمان
دیر- دور- سکوت- تحمل- دعا- خزان- میم مثل- پلک های قهوه ای- من با من- سکوت- ترس- واهی- نیاز- ...
گمانم سپتامبر دلش بخواهد درب های تازه ای به روی من بگشاید...
امروز رفتم مرکز تبادل کتاب. یکسری داستان کوتاه از نشر چشمه داشتم که به خاطر اینکه یکم قدیمی بودند گفت قفسه هامون تکمیله و نگرفت. آوردم چنتاشو همکارا بردن بخونن..
بیشتر دوست داشتم برم گردشی، تفریحی جایی.. اما هیچ فقط کار و خونه.
قهر نبود. هیچ نبود.
اومدم بنویسم امید واهی یک سفر در میانه تابستان و دیگر هیچ.
حالا چی؟ حالا فقط گرما.
بعد از مدت ها کار به جایی رسید که بگیم خداحافظ
میدونم اولاشه برای همین دارم راحت می گذرونم. دیشب با خودم گفتم پس چرا فالگیر نگفته بود قهر؟ رفتم یادداشت هامو دیدم خط اول گفته قهر و قطع رابطه.
پایین ترش نوشته بودم قهر و آشتی و برگشت و حتی دریافت هدیه..
نمی دونم ولی بهتر بود خط پایین رو نمی خوندم و الان امیدواری ته دلم نبود و دنبال راهی برای بخشیدنش نبودم و نمبخواستم اشتباهاتش رو ماستمالی کنم.. کاری که خودش نمی کنه حتی؛ توضیح و توجیه و تلاشی برای اقناع کردن من.
جنگ متوقف شده و بعد از 2هفته برگشتیم سر کار... اتفاق بدی تو رابطه ام افتاده که هنوز نه گردن میگیره و نه برطرف میکنه و خسته ام.
3روزه قراره یه فال بگیرم دختره درست حسابی جواب نمیده...
احتیاج به ماورالطبیعه دارم... به علوم خفیه. به کمک های غیبی.
دوست دارم تو همین بهار ازدواج کنم و حتی باردار بشم... عجیب اما واقعی.
چند وقت دیگه میام مینویسم گذشت و تموم شد و خورشید درومد و خداروشکر..
یکم بدهکاری دارم و خیلی اعصابم بهم ریخته است..
حق داشتی بهم نمی گفتی. از لحظه ای که گفتی قلب منم فشرده است و درد داره...
دلم خواست بنویسم
تو شرایط سختی هستم و عجیب... دعا کنید ازین آستانه ازین دروازه عبور کنم.
شاید بعد ازین بنویسم اینجا، بعضی روزها...
عیبی نداره اگه بعضی وفت ها حریف غم هات نمیشی.
سال تازه شده من کهنه مانده ام. یکجوری هیچ کاری نمی کنم که آدمیزاد را وهم برمیدارد.
این ما بودیم که از تجریش تا راه آهن پیاده به راه افتادیم و از تک تک دکان ها پرسیدیم: آقا عشق سیری چند؟ ندارید؟ فردا هم نمی آورید؟کجا میشود پیدایش کرد؟
-الهام محمودی
همه چیز گس است. شب ها، آفتاب، عطرها، فیلم ها، موسیقی ها، دوستی ها... گس مزه این روزهاست.
بدم نمیاد یه برنامه ای مثل کتابخوانی یا همچی چیزی برگزار کنیم البته حضوری چونکه برنامه های مجازی فراوونه....
مثلا همچی اسمی: باهمخوانی
میدانستم در ناکجاآباد زندگی گم شده ام اما نمی دانستم چطور خودم را نجات دهم! آنقدر پیشروی کردم تا پاهایم را هم از دست دادم و قلبم را و اشک هایم را و زیبایی چشمانم را.
شب از نیمه گذشته و آمده ام تا بنویسم که:
در اول و وسط و آخر زندگی هایمان افتاد مشکل ها و عشق آسان نشد هرکز.
کاش دوستان جدیدی داشتم... یا یک گروه از دوستان امنی که گهگاه با هم مینشستیم و فقط از آب و هوا و لباس اخترخانم و لپه های قیمه اقدس خانم حرف می زدیم... کاش چندتایی دوست جدید داشتم.
بعدتر؛
یادمه از همون قدیما می گفتیم خدا وبلاگ هارو میخونه، تا این متن رو نوشتم، دوستم تماس گرفت و دعوت کرد خونشون برای دورهمی حرف زدن... عجیب نیست؟
خیلی خیلی خیلی خسته ام.. همین.
شاید ادامه دادن تنهاراه باشد اما اینگونه ادامه دادن چیزی نبود که من میخواستم... خدای بزرگ آسمانها و زمین گشایشی در حال و روز من قرار بده شاید یکروز آمدم و نوشتم: امروز بی نهایت شادم.
برای رفع تلخی پست پایینی...دو روز رفتم سفر و دو دست لباس تازه هم خریدم.
از اول سال تا اخر شهریور برای خودم چالش گذاشته بودم تا بر مصرف گرایی غلبه کنم ... هیچ لباس و وسیله ای نحریدم، هیچی.
هرسال چندین ماه این کار رو می کنم تا کمدم بی جهت سنگین نباشه.
گاهی از عمد شلخته و نادرست لباس میپوشم. تا به خودم ثابت کنم که دنیا و مردم و نگاهشان هیج است. وقتیکه دنیای درونم شلخته و نادرست است باید که با برون هم همگون شود.
مادرم می گوید چند روزیست حواست به خودت نیست، دست و پاهایت زخم می شوند و خودت را وزن نمی کنی و به دیوار خیره می شوی. به من هم که نمی گویی چه ات شده است!
می گویم هیچ. هیچ که بلایی به سرش نمی آید. پس نترس.
دردهایی در جهان هست که درد نیست ولی تمام شیره جان آدمی را می نوشد، تهی می کند از هرچه زندگی اش نامیده ایم. سلول های عصبی ام پیامی به مغز صادر نمی کنند اما از درد در خود میپیچم و اشک، اشک امانم را بریده است.
برای این درد باید تاریخ را ثبت کنم: به وقت یک مهر هزاروچهارصد و دو.
من؟ من آدم نیمه کاره رها کردنم. آدم تمام نکردن. آدم بلند نشدن، شروع نکردن. آدم عجیبی هستم. منتظر فردا هم نیستم. آرزو و برنامه ای هم ندارم. زنده ام؟ نه. شادم؟ نه. خوبم؟ نه. ناراحت یا نگرانم؟ نه. هیچی نیستم.