این روزها همه جا پر است از دختران و پسرانی که گمان می کنند عشق، همان عروسکی ست که می توانند با حقوق یک روزشان از بازاچه ای بخرند..

یکی از همان عروسک هایی که 10-12سال پیش، یکی شان را هدیه گرفتم ولی نمی دانستم چکونه باید با او به خانه بازگردم، پس خرس قهوه ای را که روی قلبی سرخ جا خوش کرده بود با تمام بند و بساطش در خیابانی تاریک و کنار سطلی پر از زباله جا گذاشتم..

گمانم این داستان به گوش تمام مردان این شهر رسیده است، چون پس از آن دیگر هرگز کسی ازین عشق های نرم و لطیف و سرخ و فصلی برایم ارمغان نیاورد.


برچسب‌ها: ولنتاین, خرس قهوه ای, قلب, عشق, هدیه
[ جمعه دهم بهمن 1393 ] [ 22:28 ] [ الهـام ] [ ]
زنی که تصویری از بوسیده شدن،  نداشته باشد

زنی ست رو به مّردن./

 


جان من بستان وجانی ده مرا ازبوسه‌ ای                   تا  دهم  باز  از برای  بوسه  دیگر  ترا
مختاری غزنوی


میدونم عنوان به متن نمی خوره ، متن به عکس نمی خوره، عکس به پی نوشت نمی خوره، هیچی مون به هیچی مون نیومده کلا....

 


برچسب‌ها: بوسه
[ چهارشنبه هشتم بهمن 1393 ] [ 11:37 ] [ الهـام ] [ ]
"دوستت دارم" های دروغین بسیاری

در دنیای من پراکنده است،

همه شان زرد، بیمار، مسموم...


فردا که بیایی به سراغم................


برچسب‌ها: دروغ, دوستت دارم
[ یکشنبه پنجم بهمن 1393 ] [ 9:37 ] [ الهـام ] [ ]

با برف امساله.


برچسب‌ها: برف
[ شنبه چهارم بهمن 1393 ] [ 10:26 ] [ الهـام ] [ ]
نفست بودم،  بند اومدم....

[ جمعه سوم بهمن 1393 ] [ 11:45 ] [ الهـام ] [ ]
مثلا این زمستان پایه را گذاشته ام بر اسپرت پوشی.. یکهو یک جلسه مهم در سازمانی دولتی.. خب آدم کفش مناسب و واکس خورده دم دست ندارد، کیف هایش رنگی و اجق وجقی هستند، پالتو و بارونی های موجه تر و تیره رنگ را اتوشویی نداده است... 

خب نتیجه می شود اینکه من هستم؛ یک عدد الی موجه و مرتب و در عین حال جنگولک با این لاک های طلایی اش


برچسب‌ها: تیپ, جلسه, اسپرت, مجلسی
[ سه شنبه سی ام دی 1393 ] [ 8:48 ] [ الهـام ] [ ]

اونهایی-ماهایی- که کودک درونشون هنوز زنده است، هرگز نمی تونن یه دل سیر عزاداری کنن، چون هر قدر بین آهنگ های فلششون بگردن، حتی یه آهنگ غم انگیز، غم ناک، غم دار، غم بار یا غمگنانه درست درمون گیرشون نمیاد.

عجب گیری افتادیم هااا...


برچسب‌ها: کودک درون, غم, آهنگ
[ دوشنبه بیست و نهم دی 1393 ] [ 9:58 ] [ الهـام ] [ ]
کل ساعات سپری شده : 285360

کل دقایق سپری شده : 17121600

کل ثانیه های سپری شده : 1027296000

 

چقدر ثانیه و دقیقه و ساعت رو بیهوده کشتم...

در بهترین پیش بینی من همین قدر دیگه عمر پیش رو دارم....

[ شنبه بیست و هفتم دی 1393 ] [ 10:55 ] [ الهـام ] [ ]
زنی که با آیینه قهر کرده است

برای جمعه هایش

یک استثناء آرزو می کند..

 

یک هایکو از آرشیو سال گذشته، خوانش بفرمایید.

چه فرقی میان عصر های جمعه با عصرهای دیگر ست، وقتی پنج شنبه ها و شنبه ها هم تو نیستی..

امضاء: یک عدد الی که دلش به آرشیوش خوش است.


برچسب‌ها: آرشیو, من, امضاء, زن, جمعه
[ پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393 ] [ 21:9 ] [ الهـام ] [ ]
گاهی منتظریم و پاسخی بر انتظار ما نیست....

منتظر ادم ها، منتظر اتفاق ها، منتظر تماس ها، منتظر....

 

بعد اضافه شد: انقدر منتظر می مانی که وقتش می رسد خسته شوی، ولی قصد نداری خسته بشوی و همچنان به خسته نشدن ادامه می دهی... و همچنان به انتظار....


وقتی که تو نیستی دنیا چیزی کم دارد مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن، یک وا‍ژه، یک ماه!!

[ پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393 ] [ 15:47 ] [ الهـام ] [ ]
بادبادکی را می مانم

که روزی به خیالم

از دستان پسر بچه ای بازیگوش فرار کردم

باد مرا برد

ابر مرا اسیر کرد

و اینک

در خانه ی غول ِ آسمان، تخم های طلا را گردگیری می کنم

در خانه ی غولِ آسمان حتی پنجره ای نیست...


بره ای را دیدم بادبادک می خورد/ من الاغی دیدم ینجه را می فهمید/ در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر/ شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما/من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور  "سهراب سپهری"


برچسب‌ها: بادبادک, دلفینانه
[ دوشنبه بیست و دوم دی 1393 ] [ 8:44 ] [ الهـام ] [ ]
مثلا یک روز صبح که از خواب بیدار می شم، مامانم بگه: بخواب دخترکم، برف اومده، مدرسه تعطیله.... منم دیگه از ذوق برف خوابم بپره و ....


مرارهاکن از این لحظه های تکراری/ در این حصار پر از التهاب و بیداری/ کبود کرده ای و زخمی آسمانم را/ ولی به روی من خشکیده نمی باری/ غریبه ای شدی اما همیشه درشعرم/ حضور داری و دست برنمیداری "افسانه جملک"


برچسب‌ها: برف, آرزو
[ شنبه بیستم دی 1393 ] [ 9:47 ] [ الهـام ] [ ]

یکهو به خودم اومدم و دیدم این روزها هیچ برنامه ای برای آینده ندارم، نه برای خرید، نه برای مهمانی، نه برای سفر، نه برای یادگیری، نه برای آزمون، نه برای عاشقی، برای هیچ چیز...

 

الان یک عدد الی هستم که شنبه تا چهارشنبه کار میکند و عصرها مستقیم می رود خانه، لباس های کهنه ترش را بیشتر می پوشد، ماشین کثیف و نسبتا له و لورده ای دارد، پنج شنبه ها خواب است و نهایتا جمعه اسیر مهمانی خانوادگی که ناگزیر است از حضور...

 

الان یک عدد الی هستم با کلی برنامه که باید داشته باشم، ولی ندارم، کلی لیست برای کارهای نیمه کاره، خرید های  نکرده، کلاس های نرفته، کتاب های نخوانده، فیلم های ندیده، جاهای نرفته.. ولی مهمترین چیزی که ندارم اراده نیست، بلکه انگیزه است، شاید توجیه خوبی نباشد ولی همین است که من گفتم. وسلام.


برچسب‌ها: انگیزه
[ پنجشنبه هجدهم دی 1393 ] [ 15:49 ] [ الهـام ] [ ]

امروز یاد سالیان سال جک تعریف کردن مردم از تورک ها افتادم....  ما (ما تورک ها، ترک ها، آذری ها، آزری ها) هرچه که هستیم، تقریبا هیشوقت از اونهمه شوخی و فکاهی و خنده نرنجیدیم، هیشوقت جبهه نگرفتیم، هیشوقت نگفتیم تمسخر نکنید، تفاوت لهجه ها و گویش ها یا عادت ها و رفتارها، خب ناخواسته باعث شوخی و لبخند میشه.

ما تورک ها انقدر صبوری به خرج دادیم که "بقیه" خسته شدند و رفتند سراغ اقوام دیگه و شوخی کردن ها(نمیخام بگم خوبه یا بده). ما کار رو تا جایی پیش بردیم که خودمون هم به قولی از خاطراتمون گفتیم و با دوستانمون خندیدیم....

تو خیلی از فیلم و سریال های قدیمی تر خیلی با این گویش و مردم ش شوخی شد(مثال نزدیکش همون اخراجی ها) و بالحق حتا با گویش های شمالی خیلی شوخی می شده....

چی شده حالا برای هر حرکت کوچکی یه گوشه از مملکت مردم می ریزند بیرون و میخان که ازشون معذرت خواهی بشه!!! اول اون سریال "سرزمین کهن"، اعتراض به سریال "برره"، جلوگیری از ساخت سریال "پزشکان" مدیری، حالا هم تعریف کردن یه خاطره توسط یه هنرمند(رامبد جوان) تو تلویزیون با سیستانی ها...

نمی دونم چجوریاست ولی خب این هجم تنش و رنجش رو بر نمی تابم، هضم نمی کنم و حتی معترضم... انقدر نازک نارنجی نباشیم؛)

خواستم بگم لایک به جنبه ی بسیار زیاد ما تورک ها....


برچسب‌ها: تورک, ترک, آذری, آزری, زابل
[ سه شنبه شانزدهم دی 1393 ] [ 16:19 ] [ الهـام ] [ ]

رنگ های در عکس، گیج تان نکند، زل بزنید به صورت دخترکان، که قرار بود زیبایی شان دلربایی کند و آرام از مردان این سرزمین ببرد..

اما مردان این سرزمین، به هیچ چیز از زنان و زنانگی ارج نمی نهند، می گذارند دخترکان بسوزند در آتش، اسید، تعصب، فقر، نیاز، غم و تنهایی...

این دخترکان هر سی روز یکبار زیر تیغ جراحی می روند شاید دیگر از دیده شدن نهراسند، اما ترس آنها از هر چیز گرما بخشی هرگز تمام نخواهد شد. گرمای آتش، گرمای نگاه، گرمای آغوش.....


برچسب‌ها: شین آباد, دختر, زن, آتش
[ سه شنبه شانزدهم دی 1393 ] [ 9:43 ] [ الهـام ] [ ]

داشتم فکر میکردم آدم ها چقدر خود حقیقی شون هستن و چقدر دارن تظاهر میکنن، معلوم نیست، هیچ راهی هم برای تشخیص این موضوع وجود نداره، دستیابی به طبیعت و سادگی افراد چه در ظاهرشون چه در رفتارشون، خیلی دور از ذهن به نظر می رسه...

من چقدر همین دختری هستم که شما می خونید؟ 

شاید هیچی.


فقط خیال کن، مگر چه می شود؟ تو می رسی، تو می نشینی و تو حرف می زنی. و کار و بار شعر من دوباره سکه می شود! 

[ سه شنبه شانزدهم دی 1393 ] [ 9:22 ] [ الهـام ] [ ]
بنظرم خدا بلا استثنا همه آرزو ها رو برآورده می کنه..

اما نکته اش اینجاست که "نه در وقت دلخواه ما" بلکه "در وقت دلخواه خودش"

اینجوری هم حرف و دعای ما مستجاب شده، هم اون خدایی خودش رو به رخ ما کشیده :((


خدایــــــــــا! سرده این پایین، از اون بالا تماشا کن. اگه میشـه بیــــــا پاییـن و دستـــــای منـــو ها کن.


برچسب‌ها: خدا, دعا, اجابت, تقدیر
[ دوشنبه پانزدهم دی 1393 ] [ 13:33 ] [ الهـام ] [ ]

-زنی که قورمه سبزی اش جا افتاده باشد.

-زنی که پسر بزاید.

-زنی که هم شاغل است، هم آشپزخانه اش برق بزند.

-زنی که هیچ وقت مو به صورت و بدن نداشته باشد.

-زنی که به خانه نرسیده پیش بند بپوشد.

-زنی که در محل کار مقام و رتبه گرفته باشد و مرد ها زیر دستش کار کنند.

-زنی که نسخه مونث شوماخر باشد در پارک دوبل.

-زنی که چاق نشود، موهایش فر نیافتد، لاک ناخنش خوردگی نداشته باشد.

-زنی که ماشینش و اتاقش هر دو مرتب و تمیز باشه.

-زنی که هر روز کمد لباس هاش رو مرتب کنه.

-زنی که در برابر زورگویی مردها، بغض نکند.

-زنی که درباره گیربکس و سیلندر ماشین بداند و خود را اگاه به این مور نشان دهد.

-زنی که من نیستم.

 

من یک زنم شاید به سادگی همان زن هایی که ازشان جک می سازند. من یک زنم که حتی خودم را بیشتر به سادگی میزنم تا شاید بیشتر دوستم داشته باشند. این نه خوب است و نه بد است، این فقط من است.


برچسب‌ها: زن, خودمونی
[ شنبه سیزدهم دی 1393 ] [ 16:49 ] [ الهـام ] [ ]
در کویری سوت و کور/در میان مردمی با این مصیبتها صبور/صحبت از مرگ محبت مرگ عشق/گفتگو از مرگ انسانیت است.

 

فریدون مشتری

[ شنبه سیزدهم دی 1393 ] [ 16:25 ] [ الهـام ] [ ]

مادرم روزی هشتصد و شصت و هفت هزار بار می گوید ازدواج کنم!... و بی شک اگر من روزی با مردی ازدواج کنم که با هم به مهمانی های احمقانه ای برویم که مردان یک طرف جمع شوند و از سیاست و کار و فوتبال بگویند و زنان یک طرف دیگر جمع شوند و از پدیکور و مانیکور و انواع و اقسام رژیم غذایی و ساکشن و پروتز لب و پستان و جک های سکسی و چگونگی شوهرهایشان در رختخواب و سریال های ترکیه ای ماهواره و خرم خاتون حرف بزنند، خودم را آتش می زنم!!! مادر من، عزیز دلم، اگر مردی را پیدا کردی که با من به دوچرخه سواری و تئاتر دیدن و کنسرت رفتن و فیلم دیدن و آهنگ های (غیر پاپ) دانلود کردن و شعر و کتاب خواندن و کافه رفتن و شب گردی های بی هوا و سفر های بی هوا با کوله پشتی و عکاسی و نقاشی و سر به سر هم گذاشتن و دیوانه بازی هایی از این دست زد، و آنقدر به با هم بودنمان ایمان داشت که به زمین و زمان و هر پشه ی نَری که از دور و برم رد می شود گیر نداد، و به من احساس "رفیق" بودن داد و نه تنها احساس "زن" بودن، طوری که تمام دنیا به رفاقت و رابطه مان حسودی شان شد و مجبور شدیم برای چشم نظرهایشان هر روز اسفند دود کنیم، آن وقت شاید یک فکری برای رسیدنت به آرزویت کردم!... که با علم به اینکه این خراب شده نامش ایران است، و ازدواج به جای اینکه سندِ با هم بودنِ "من" و "او" باشد، سندِ با هم بودن دو ایل و طایفه و حرف و حدیث هایشان و احتمالا همان مهمانی های احمقانه و غرق شدن در باتلاقِ خرج و مخارج و روزمرگیِ محض ست، احتمالا هرگز به آرزویت نخواهی رسید. مرا ببخش.


برچسب‌ها: زن, ازدواج
[ چهارشنبه دهم دی 1393 ] [ 10:3 ] [ الهـام ] [ ]
ارزش چند دقیقه را کسی می داند که از 5 روز کاری این ماه، 3 روزش رو تاخیر داشته :(((

 

امضاء: یک الی نادم!


برچسب‌ها: امضاء
[ دوشنبه هشتم دی 1393 ] [ 9:35 ] [ الهـام ] [ ]

من آدم کم طاقتی هستم، تازگی ها بیشتر بهش پی بردم، مثلا همون یه روز که با وسایل نقلیه عمومی اومدم سر کار همه ی دنیا فهمیدند، یا اینکه وقتی گرسنه ام میشه، بی نهایت بداخلاقم، حالا کلا 10 قاشق هم غذا نمی خورم یا اگر از کسی برنجم دیگه نمی تونم تحملش کنم و ترجیح میدم صورت مسئله رو پاک کنم و دیگه هیشوقت ریختشو نبینم.. خلاصه فهمیدم سر سوزن طاقت سختی کشیدن ندارم...

امضاء: یک عدد الی لوس و بی مزه!

 


درهای قفس باز و دلم عاشق پرواز از حس پریدن، حرفی نزنی!


برچسب‌ها: امضاء, خودمونی
[ یکشنبه هفتم دی 1393 ] [ 13:33 ] [ الهـام ] [ ]
کشف کرده ام در برابر ساده ترین اتفاقات زندگی چقدر مستاصل هستم، وقتی یک خانم جوان در اتوبوس از حال می رود و .... 

من بیشتر از هر کسی هول میشوم، دست هایم می لرزد و ناتوان می شوم.

 


برچسب‌ها: خودمونی
[ شنبه ششم دی 1393 ] [ 9:53 ] [ الهـام ] [ ]

[ چهارشنبه سوم دی 1393 ] [ 10:54 ] [ الهـام ] [ ]
این روزها کمی تعطیل بود، تقریبا تمام ِ این کمی را خواب بودم... بدترین اتفاقی که میتونه برا آدم بیافته اینه که، کل روز رو ندونه چیکار کنه، خودش رو با یه کتاب؛ دو تا مجله آشپزی و چنتا گروه آموزشی مجازی خیاطی و بافتنی و آشپزی و اینا سرگرم کنه...

بدترین اتفاق دقیقا همینه که آدم تو روزهای مسخ شده ی تعطیلات، روزهای کرخت و خونسرد، تو این روزها حتی یک مکالمه ی درست و حسابی هم با کسی نداشته باشه..

این روزها کمی تعطیل بود و مغز من تقریبا تمامِ این کمی را خواب بود.

[ چهارشنبه سوم دی 1393 ] [ 10:26 ] [ الهـام ] [ ]
آیا در ارتباط بین سوزش سر معده و اوضاع این روزهایتان نشانه هایی ست و شما به آن ها توجه نمی کنید! 

 

پ.ن: ا خ ر ک ک ت د  د ه ن!

پ.ن2: سوره رنجش، آیه یکی مونده به آخر.

[ دوشنبه یکم دی 1393 ] [ 15:24 ] [ الهـام ] [ ]
زمستان هم آمد

تو نیامدی!

من بلندی شب و تاریکی را جشن نمی گیریم، طلوع را جشن می گیرم و امروز ۱ دی روز میلاد خورشید است.

[ دوشنبه یکم دی 1393 ] [ 11:19 ] [ الهـام ] [ ]
شده تاحالا زندگی نباتی تون رو فراموش کنید؟ بشوید یک ماشین، صبح بیدار شده مسواک بزنید، بپوشید، سوار ماشینتان بشوید، بروید، پارک کنید،با آرامش انگشت بزنید، پشت میز، 3لیوان چایی بنوشید و سر ساعت یک ناهارتان را گرم کنید و بخورید. هوا که تاریک شد باز انگشت بزنید، سوار ماشینتان بشوید، بروید، پارک کنید، در را با کلید باز کنید، چایی بریزید بنشینید، 5-6 رج از کلاهتان را ببافید، تهی شوید از بیداری، بخوابید و فردا باز...

شده تا حالا زندگی نباتی تون رو فراموش کنید؟ بر حسب برنامه بعد و قبل از بیداری و قبل از ناهار بروید دستشویی، سردتان نشود، شکلات و شوری دلتان نخواهد، بوق نزنید، به ترافیک فحش ندهید، دوری و نزدیکی جای پارک برایتان مهم نباشد، ندوید، دیرتان شد اصلا به روی خودتان نیاورید، غذا خورده یا نخورده "دلتان پر باشد"، ذوقی برای کلاهتان نداشته باشید، شعر نخوانید، حرف های مادرتان را فقط بشنوید ولی گوش ندهید، رنگ ها برایتان بی رنگ شود.

شده تا حالا تهی شوید از روح؟ تهی شوید از زندگی؟ تهی شوید از هرچه عطر، از هر چه طعم، از هر چه گرما،..

به قول اون دختره تو اون فیلم سینمایی دیشبی تو شبکه نمایش: آرزوم اینه که اونایی که دوستشون دارم، کنارم باشن.

[ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 ] [ 14:23 ] [ الهـام ] [ ]
نقطه قوت تو نقطه ضعف منه؛

بوسه هایت!


از نمی دانم چه کسی است، این مطلب.

[ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 ] [ 10:2 ] [ الهـام ] [ ]

مثلا همین امروز صبح، دست های دعای مادرم، یک گاردریل عظیم را از سر راهم کنار کشید....

تا  من به دونیم، قسمت نشوم.

و الان یک عدد الی درسته باشم، مقابل مونیتور و حتی ترس از ندیدن آن گاردریل بزرگ در دلم نمانده باشد و پر کشیده باشد و جایش را به لبخندی داده باشد بر لبم و اینکه مادرم هرگز اینجا را نمی خواند ولی من از همین تریبون به او سلام می کنم؛ سلام مادر، سلامت باشی./

[ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 ] [ 9:47 ] [ الهـام ] [ ]
به نام خدا

پروردگارا، امروز که به زمین سر زدی کاسه نیاز مرا هم پر کن
دست خالیم را ببین
پروردگارم شاید باور نکنی...
آن روز ها که نبودی ، شایدم بودی و مسافر آسمان بودی
آن روزها من عاشق شدم
حالا که بازآمدی..
باید از عشق فارغ شوم؟
پروردگارم مرا بگذار، بگذار عاشق بمانم....


(آنقدر دعايت مي كنم تا برآورده شوي.)
: وما أرسلناك إلا رحمة للعالمين..
امکانات و اطلاعات جانبی
Instagram
MeLoDiC


کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک