صبح در راه شرکت با خودم فکر میکردم، که قبلا متنی نوشتم که آیا باید حسین به ایران میومد یا نه... فکر میکردم اگر در همین برهه زمانی که ما هستیم. حسین بلاتکلیف بود و از حجاز بیرون زده بود کجا می رفت؟ به عراق و جنگ با داعش؟ یا به ایران ... در هر صورت ما تازه چالش آب رو پشت سر گذاشتیم و با کمبود منابع زمینی و زیرزمینی و آسمونی هم مواجه هستیم و تا اطلاع ثانوی فقط اسید داریم...

گمونم بازم همون بهتر که بره به عراق و بجنگه.... 

[ دوشنبه پنجم آبان 1393 ] [ 12:24 ] [ الهـام ] [ ]
زن بودن چقدر سخت است..

فرقی هم ندارد اینجا کوبانی باشد یا اصفهان...

فرقی ندارد با تو بجنگند یا تو بجنگی!

زن بودن همچنان سخت است..

فرقی هم ندارد که سواره باشی و ماشین لعنتی ات خاموش شده باشد یا پیاده باشی و بخواهی از بزرگراهی گذر کنی...

فرقی ندارد به تو مایل باشند یا تو متمایل!

زن بودن، تا همیشه سخت خواهد بود..

تا وقتی که مردهایی، مرد صفتی شان را فراموش کرده اند.

مرد که نباشد، زن بودن هم به خاطره ها، به یادها پیوند می خورد..

[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 16:57 ] [ الهـام ] [ ]
هيچوقت نفهميدم اینکه، عاشق آدم بشن، یعنی چی!!

[ یکشنبه بیستم مهر 1393 ] [ 23:21 ] [ الهـام ] [ ]
دیشب تا صبح در حیاط خانه مادر بزرگ بودم

تنها نبودم، جیرجیرک مرا برده بود..

این پاییز روزهای بد ِ خاطره بازیست، خدا به دادم برسد.


مادربزرگ -  گم کرده ام در هیاهوی شهر - آن نظر بند سبز را - که در کودکی بسته بودی به بازوی من. "حسین پناهی"

[ یکشنبه بیستم مهر 1393 ] [ 9:4 ] [ الهـام ] [ ]
سرما آمد.. 

آن سال، سرما که میرفت..  پدرم را برد، لعنتی..

[ جمعه هجدهم مهر 1393 ] [ 20:0 ] [ الهـام ] [ ]
مادرم؛

نباید رضایت مندی را به من یاد می دادی

نباید قناعت را به من یاد می دادی

نباید لبخند پراکنی به مردمان را به من یاد می دادی

نباید سکوت را به من یاد می دادی

نباید این حجم از عفاف را رد چشمانم می ریختی

اینک این منم، من در منجلابِ نتوانستن..

[ شنبه دوازدهم مهر 1393 ] [ 10:25 ] [ الهـام ] [ ]
آدم های زندگی شمردنی نیستند، شمردنی هم باشند انگشتهای من بس نیست، بعضی آدم ها، هستند که خوب ند، بعضی ها اما نیستند، خوب ند، بعضی های دیگر اما، مرزی میان ِ بودن و نبودن خوبی شان نیست، هستند و نیستند و با این بلاتکلیفی ها مایه ی دق..

آدم های زندگی من اغلب، اغلب و اغلبشان از دسته سوم هستند؛ دق دهنده.

میتوان مانند مجنون سر نهاد بر کوه و دشت. میتوان ای جان من. ای نیمه پنهان من..

[ یکشنبه ششم مهر 1393 ] [ 17:6 ] [ الهـام ] [ ]
[ شنبه بیست و نهم شهریور 1393 ] [ 23:40 ] [ الهـام ] [ ]

درد هایی هست که همه وجود آدم رو در بر می گیره، همه جا هست ولی نمیشه روش انگشت گذاشت.. درد داری، دردهایی که معلوم نیست از کجا میان.. لبات هیچ، چشمات هیچ، موهات هم حالت نمی گیره..

دستات هیچ، صدات هیچ، خون در ذره ذره ی وجودت لخته می زنه، انگار از هر دو گوش، درد تو جونت چکوندن.. داغ ـه داغ... تاول زده همه مجراها، حفره ها، تنگی ها، گشادی ها.. حتی پلک زدنت هم صدای خس خس میده.. استخوان های نرم، میخزی به جای راه رفتن..

پاییز امسال ـه من، اینجوری شروع شده...

نه جوجه ای برای شمردن، نه شاهنامه ای برای تورق، نه هوسی بر تن لرزه های بیگاه، نه کت محبوبی در انتظار پوشاندن.. روزهای روشن وآفتابی می روند به سمت غروب های کشدار و نمور، می روند که مرا بکشند.


یک سری از آدم ها فقط برای ِ این می آیند تا از وسعت ِ شهر بکاهند!

[ شنبه بیست و نهم شهریور 1393 ] [ 23:33 ] [ الهـام ] [ ]
شنیده بودم که خدا وبلاگ ها رو می خونه، اما خب ندیده بودم..

عدل همین دیشب به یک موضوع اشاره کردم که عدل همین امروز خوانده شد..


سلام خدا، وایبر نمی بینمت چرا؟؟؟  :))

[ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 ] [ 22:46 ] [ الهـام ] [ ]
گاهی زندگی ، زیر پای آدم را خالی میکند، می شوید، می برد، سست می شود لعنتی، دل آدم می لرزد از ترس، از هوا، از تعلیق،..

گاهی دست ها توان نگه داشتن را ندارند، باز می شود انگشتان، سر میخورد، می لغزد،..

گاهی احتیاج داری به کسی تکیه کنی، پشتت خالی ست. گاهی احتیاج داری خودت را در جامعه با شغلی ثابت کنی که نداریش. گاهی بیمار نیستی اما شکننده تر و ضعیف تر از هر چه می شود بود می لغزی، می لرزی، می ترسی، می افتی،..

نکند امروز یا فردا، من هم بیافتم.


 

 + گفتی که طلب کن تو مرا / برای دیروزی که گذشت.

[ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 ] [ 0:3 ] [ الهـام ] [ ]
کوچه لره سو سپمیشم یار گلنده توز اولماسین
اله گلسین اله گیدسین آرامیزدا سوزاولماسین
ساماوره اود سالمیشام استیکانا قد سالمیشام
یاریم گیدوب تک قالمیشام
نه گوزلدی یارین جانیم
نه شیریندی یارین جانیم
پیاله لرین رف دَدی
هربیری بیر طرفده دی
گورمه میشم بیر هفته دی
نه گوزلدی منیم جانیم
نه شیریندی منیم یاریم..

[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 23:57 ] [ الهـام ] [ ]
مثل قالی نیمه تمام
به دارم کشیده‌ای
یا ببافم، یا بشکافم
اول و آخر که به پای تو می‌افتم…!

[علیرضا حاج بابایی]


در نگــاهت چیزیست که نمیدانم چیست ! مــن به آن محتاجم ..

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 0:24 ] [ الهـام ] [ ]
این روز ها

بیهوده می نویسم

و تو

بیهوده تر نمی خوانی ام.


ای کشتی جان، حوصله کن می رسد آن‌ روز / روزی که تو را نیز به دریا بسپارم   فاضل نظری

[ شنبه یکم شهریور 1393 ] [ 2:28 ] [ الهـام ] [ ]

نشسته ام در ایستگاهی، تابم طاق شده، بِرَس، دستم را در دستت جای بده گرم و جاندار، برویم قبل از غروب.. مبدأ را من نشان کرده ام، انتخاب مقصد با تو..

بیا سفر کنیم سبک همچون موج..


 

+ من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم /قطار منتظر هیچ کس نمی ماند   

++ ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی / ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت ... / چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی

ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی /هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی      فاضل نظری

[ شنبه یکم شهریور 1393 ] [ 2:23 ] [ الهـام ] [ ]

کاش تن نبودم؛

حجم بزرگی از نداشتنت دلم را تسخیر کرده.. نمی توانم با خودم صادق باشم؛ دارمت یا ندارمت.. هستی اما نیستی،

دلم زیستگاه آخرین بازمانده از گونه ی توست، چنان گریز پایی که هر لحظه ترسم از گریختنت و تا ابد نیافتنت، ترسم از فرداست، مبادا از حریم زمین های حفاظت شده ی دلم و تنم بگذری و وارد حصار شکارچیان روح شوی..

کاش من نبودم.


 + افسوس که این خانه در تیررس نگاه اغیار نشسته.

++ هیچكسی های من / شمار ندارد ...   بیدل دهلوی

[ شنبه یکم شهریور 1393 ] [ 0:46 ] [ الهـام ] [ ]

تُنگی پر از شربت بهار نارنج و قطعات یخ نشسته بر دل تنگش، یک ظرف سفالین فیروزه ای پر از دستچین من از میوه های ترش و شیرین تابستانه برای تو، من دوش گرفته، پیراهن گلدار بر تن، عطر دلخواهت را میچکانم زیر نرمی ِ گوشم..

ساعتی پیش از تو در کنج ِ آشیانه، باشم. منتظر، تو نازل شوی بر جانم یک روز. یک روز از همین روزها.


اکنون که ارغوان به تو نفروخت گل فروش /پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش /از یاد بردن غم عالم میسر است / اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش ""فاضل نظری""

 

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 18:31 ] [ الهـام ] [ ]
بخند جانم ..

بخند

که گل های این پیراهن پژمرده اند ..

بخند جانم که با لبخند زیباترینی...


پیراهن تو بر تن این شعر گشاد است / در وصف تنت شاعر ناکام زیاد است..

 

+لطفا بدون درج ماخد، مطالب جایی درج نشه.. ممنون.

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 14:33 ] [ الهـام ] [ ]

بگذار برایت رویا ببافم ..

بگذار بدون ریمل، بدون ماتیک، بدون رنگ های مصنوعی برایت رویا ببافم ..

بگذار از همیشه ماندنت در دلم برایت رویا ببافم ..

بگذار با هیچ کس شریک ـت نشوم، بگذار رویا ببافم که همیشه ی روزها لباس ت با من هماهنگ باشد، فقط من ..

بگذار رویا ببافم لعنتی ..

[ پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 ] [ 16:17 ] [ الهـام ] [ ]

چقدر ساده سرمان شلوغ شده از دوستان زیادی که نداریمشان.

چقدر ساده میگذریم از کنار هم بودن، از نگاه کردن در چشم های یکدیگر، از لمس صدای زنده ی آدم ها، از گرمی دست ها، از یک دیده بوسی ساده و سبک، از یک تعارف خوردنی های در مشتمان حتی ..

توضیح بیشتری لازم ندارد، همه مان می دانیم دردمان چیست، ولی درمان چه!!

هرکس برای خودش یک وعده ی زمانی بگذارد در هر روز برای نجات از دام "تکنولوژی"...

یا نه هر هفته یک روز را به عنوان روز بی موبایل، بی لپ تاب، بی کامپیوتر..

مثلا همین امروز ..

[ پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 ] [ 13:19 ] [ الهـام ] [ ]

آدمی ست دیگر

گاهی از چشم خدا می افتد..

هواپیما بهانه است.

 

عکس مربوط به یک پدیده نادر است که در فضا اتفاق میافتد و به آن چشم خدا می گویند. بعضی بر این اعتقادند که با نگاه کردن به این عکس و آرزو نمودن، آرزو برآورده خواهد شد!!!

[ دوشنبه بیستم مرداد 1393 ] [ 12:12 ] [ الهـام ] [ ]

یک روز ترکیب عطر تنت و عطر جنگل های بکر استوایی مرا خواهد کشت. یک روز گرم تابستانی که با یک پیراهن چهارخانه ی آستین کوتاه از راه برسی و در مقابلم روی آن مبل راحتی کهنه فرو بروی و من در مقابلت روی آن مبل راحتی کهنه فرو بروم و مسخ شوی و مسخ شوم و تو ساعت ها بگویی ومن گوش فرا دهم ولی نشنوم هیچ و من طولانی بگویم و تو تماشا کنی و نشنوی هیچ..

و گاه ِ رفتن جا بمانم  در آن جنگل های مرموز و گاه ِ رفتن جا بگذاری خودت را از میان دو لبت بروی دستانم...

 

شبی سرم را که روی بالش می گذارم، چشم می بندم و تداعی میکنم عطرـت را و داغی که با لب هایت بر دستانم نشاندی..

آن شب؛ تمامِ من است.


من که منم ، جای ِ کسی نیستم/ میوه ی طوبی ِ کسی نیستم/ گیج ِ تماشای کسی نیستم /مزه ی لب های کسی نیستم/ دل خوش ِ گرمای ِ کسی نیستم /... / آمده ام تا تو بسوزانی ام...  /// "علیرضا آذر"

[ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 ] [ 1:51 ] [ الهـام ] [ ]

پیش از آمدنت، دنیا یک جنتلمن کم داشت..

بالای سرم ایستاده باشی با آن لبخند نرم ـت، با آن موهای ژل خورده ی شانه شده که جانم  را در هم آمیخته، آن نگاه نافذ، آن حجم حضور شیرین، آن عطر کشنده ی جنگلی ات،..

مهربانم؛ بیدار که می شوم، لبخندت را بپاش توی صورتم، این برای تمام زندگی ـم بس است...


و تنها بنايي که هر چه بيشتر بلرزد/ محکم تر مي شود، / دل آدمي است ! /// فروغ فرخ زاد

 

[ جمعه دهم مرداد 1393 ] [ 2:0 ] [ الهـام ] [ ]
ماه نباش که شب های نبودنـ اش را به چراغی ارزان فروخته..

خورشید باش
که
نتابیدن ؛ نتوانی.

-با تو هر روز من ـعید ست-
"هزوارش خلقت"
5مرداد1393


بس که خوردم غم تو روزه ی من باطل شد / نرخ کفاره ی این خوردن عمدی چند است؟ نرگس اقری

[ دوشنبه ششم مرداد 1393 ] [ 0:0 ] [ الهـام ] [ ]

مثلا من یک کودک متلاشی باشم

که تو یک روز از آنسوی کرانه ها با تپانچه اس پی-۲۱ ، نشانه ام گرفته باشی.

یا نه

من یک کودک متلاشی باشم

که تو یک روز صبح در خیابان های پر ازدحام حنجره دریده باشی، برای ارتقای مقام و رتبه ات.


به سراغ من اگر می آیی دگر آسوده بیا، چند وقتی ست که فولاد شده، چینی نازک تنهایی من..

[ جمعه سوم مرداد 1393 ] [ 4:28 ] [ الهـام ] [ ]

مثلا ادای رفتن را در بیاورم..

تو کفش هایم را پنهان کنی.


گفتمش همدم شبهايم كو؟ تاري از زلف سياهش را داد...

[ جمعه سوم مرداد 1393 ] [ 3:15 ] [ الهـام ] [ ]

مثلا بپرسن: چه نسبتی با هم دارید؟!!

من بگم: دوستش دارم.

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 12:36 ] [ الهـام ] [ ]

چه خشونتی در ما بروز کرده است، روزانه ده ها عکس و فیلم از جنایات مختلف در دنیا، در خانه ها، در مدارس دست به دست می گردند و به سمع و نظر و توجه ما می رسند.. و ما ثانیه ای تاسف می خوریم، لایک و تاییدمان را می نشانیم پایش و می گذریم.. می گذریم و باز زندگی به روال همیشه در ما می گذرد..

اینهمه سختـ ـدلی از کجا آمد!!


جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمی کنی/ هر چه غم و بلا رسد از تو به جان ما رسد/ دور ز جان خستگان رنج و بلا نمی کنی...


صد پند لقمان حکیم به فرزندشون

[ دوشنبه سی ام تیر 1393 ] [ 15:12 ] [ الهـام ] [ ]

بچه که بودیم، از دلخوشی های ما این بود که سال به سال دست ما رو می گرفتند و می بردندمان سفر امام رضا، در یک مسافر خانه ی متوسط جا می گرفتیم و روزی دوبار چرخان چرخان، می رفتیم در صحن و حرمش می نشستیم، با سواد نصفه نیمه یا حتا نداشته مان زیارت نامه می خواندیم و حواسمان به همه چی بود جز زیارت نامه..

در راهِ رفتن مدام جلوی ویترین ها پایمان شل می شد و  برای داشتن یک انگشتر عقیق یا یک اسباب بازی پر سر و صدا و یا یکی از آن قاب عکس های چراغ دار دلمان غش می کرد.

می نشستیم برای نماز غروب در صف، منتظر تا پسر بچه ای بیاید و مادر نان شیرمال یا پیراشکی برایمان بخرد. نماز که شروع می شد، خوراکی را بر می داشتیم میرفتیم کنار حوض ، بعضی ها دیرشان شده بود و تند و تند وضو میگرفتند ما اما کاسه های طلایی را مدام ازین طرف پر می کردیم و از آن طرف خالی.. کاسه های طلایی پنجه دار..

تمام صحن که به سجده می رفتند غرق تماشای سکوت می شدیم و سعی می کردیم شاید از آن عقب ها ، امام جماعت را ببینیم،..

با دیگر بچه هایی که آنجا بودند دوست می شدیم و هر روز غروب به ذوق دیدنشان می دویدیم، قرار می گذاشتیم حتا برای هم نامه بنویسیم برای اصفهان، برای شیراز، برای تبریز، برای آبادان، اما هرگز آدرسی نمی گرفتیم.

بر می گشتیم سر صف نماز پیش مادر و از نخودچی کشمشی که آن خانم مهربان کاشانی بهمان می داد می خوردیم و ریز می خندیدیم..

صف کفشداری ها، زیارت شیخ بهایی، تماس اتفاقی پر های رنگی به سر و صورتمان، دلخوشی های ریز و سرگرمی هایی بود که بین خودمان تقسیمش می کردیم، چقدر آرزو می کردیم قدمان بلند شود تا خودمان را در آیینه کاری راهرو ها تماشا کنیم...

یک عصر مساعد هم پدر دست مارو می گرفت و در بازار سر بسته می چرخاند، کیف می خرید و روسری، بلوز و حتا جوراب و دمپایی، اما هرگز برایمان انگشتر و گردنبند بدلی نمی خرید، ما را می برد در طلا فروشی و یکی شبیه النگو هامان پیدا می کرد و صدای جینگ و جینگ دستمان را بیشتر می کرد..

در مشهد کوهسنگی و خواجه ربیع و شهربازی و هر جا که دیدنی بود می چرخیدیم، خرید می کردیم و بستنی می خوردیم..

روز آخر می رفتیم برای زیارت وداع، برای کبوتر ها دانه می بردیم، از حیاط سقاخانه و از شیر آب های چشمی آب می خوردیم و می رفتیم در ایوان طلایی می نشستیم، کوچک تر که بودیم پدر بروی شانه هایش، بزرگتر که شدیم مادر چادر را دور گردنمان سفت می  کرد و با صلوات های بلند ما را می رسااند به ضریح برای خداحافظی، و ما برای سلامت پدر و مادر و سفر های بعدی دعا می کردیم، حواسمان به همه چیز بود از آن قاب های شمشیر روی آیینه کاری های دیوار، گل های گلایل بالای ضریح، لباس هایی که بالا انداخته شدند و پایین نیامدند، ثروت اسکناسی بی حد امام پشت شیشه ها، اسکناسی که مادر می داد را از شکاف درون می انداختیم و چشم می بستیم و دعا می کردیم،..

دیدن زنان اعراب، شهرستانی ها، ترکمن ها، پوشش ها وگویش ها...دنیایی بود برای خودش.

هنوز هم هر سال به زیارت می رویم، سال هاست من و مادرم دوتایی، دو شب می مانیم، سه بار برای زیارت و نماز می رویم و حالا چیزی که ذهن من را مشغول می کند آدم هایند، سخنرانی که دین ومذهب و سیاست را قاطی پاطی کرده، دختر جوانی که بچه چند ماهه اش را کنار سجاده خوابانده، پیر هایی که نمازشان را روی صندلی و میز می خوانند. و قصه آدم ها، مادری که از عروس هایش می گوید، زن جوانی که از کار و بار همسر دومش که سن پدرش را دارد، می گوید، همه انگار نشسته اند و سفره ی دل گشوده و دلشان را سبک می کنند از رنج های زندگی، همه اینها می دانند، امشب که بروند و فردا شب که بیایند هم بازی کنار حوضشان به شهرش بازگشته و هرگز دیگر نخواهند دیدشان.

موقع خروج عقبکی می رفتیم و سعی می کردیم ببینیم مادر و پدر چه می گویند زیر لب تا می رسیدیم به پرده فرش دستباف...


 گفتم که چرا دورتر از خواب و سرابی /گفتی که منم از با تو ولیکن تو نقابی
فریاد کشیدم تو کجایی
 گفتی که
طلب کن مرا تا که بیابی
چون همسفر عشق شدی ، مرد سفر باش /هم منتظر حادثه ، هم فکر خطر باش
هر منزل این راه بیابان هلاک است / هر چشمه سرابی ست که بر سینه ی خاک است

[ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ] [ 16:22 ] [ الهـام ] [ ]

در سفری که 5سال پیش داشتم...

خونه خدا ازون چیزی که تصور می شه کوچیک تر و خودمونی تره..


من بعد ازینکه از سجده بلند شدم ، اولین بار کعبه رو دیدم.. وقتی رفتیم تو صحن و مقابل خونه سیاه قرار گرفتم نگاهم رو به آسمون رفت..
یه دسته پرنده از سمت راست اومدن، شاید صدها پرنده، آسمون مرکز زمین بود انگار، دور سر خونه ی سیاه گردیدند و طواف کردند .. چرخیدند و گردیدند و  از سمت چپ از حریم خارج شدند..
مثه معجزه ها... مثه قصه ها... مثه خیال...


خوشی جان، خاطراتت چقدر شبیه خاطرات ـمه.. انگار تکرار می شویم.

[ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ] [ 14:25 ] [ الهـام ] [ ]
به نام خدا

پروردگارا، امروز که به زمین سر زدی کاسه نیاز مرا هم پر کن
دست خالیم را ببین
پروردگارم شاید باور نکنی...
آن روز ها که نبودی ، شایدم بودی و مسافر آسمان بودی
آن روزها من عاشق شدم
حالا که بازآمدی..
باید از عشق فارغ شوم؟
پروردگارم مرا بگذار، بگذار عاشق بمانم....


(آنقدر دعايت مي كنم تا برآورده شوي.)
: وما أرسلناك إلا رحمة للعالمين..
امکانات و اطلاعات جانبی
Instagram
MeLoDiC


کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک