باید تو روزای برفی و سرد... یکی باشه دست ادم رو بگیره و دل آدم رو گرم کنه...!

[ سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 9:13 ] [ الهـام ] [ ]

شاید باید شال و کلاه برداشت و برای شناختی تازه ار دنیا و شر و شورش، در مسیری تازه تر قدم زد... مسیری بدون سنگفرش، شاید شوسه، یا مال رو.... مسیری که کمتر توسط انسان ها به گند کشیده شده باشد.

[ دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 9:21 ] [ الهـام ] [ ]
دنیای درونی من از صدای هر گونه مردی تهی است.

مردها تبدیل شده اند به شخصیت های مجازی، به کیبورد، به اندروید، به حروف، به ....

[ یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 15:3 ] [ الهـام ] [ ]
شاید باورت نشود

گاهی از شدت دلتنگی

راضی به هرچه بودن میشوم بجز خودم !

مثلاً همین امروز

آرزو می کردم

شاپرک ِگرفتار

در تار ِعنکبوت گوشه ی اتاقت باشم

همان قدر نزدیک

همان قدر بیچاره ...


#هستی_دارایی

[ شنبه دهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 16:53 ] [ الهـام ] [ ]
همراهان عزیز ممنون میشیم که از دوستانتون دعوت کنید تا در جمع ما حضور پیدا کنند...

https://telegram.me/hozvaresh


کانال هزوارش؛ شعر، بریده کتاب، عکس، معرفی فیلم، پیشنهاد کتاب، سبک زندگی، معرفی موسیقی، مطالب جالبِ دیدنی و خواندنی....

[ دوشنبه بیستم مهر ۱۳۹۴ ] [ 9:39 ] [ الهـام ] [ ]
من دارم می رم، البته یواش یواش....

ادرس ، عنوان همین مطلب...

 رفتن یا نرفتن، مساله این نیست

[ دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۴ ] [ 12:18 ] [ الهـام ] [ ]

کلیشه است اگر بیایم و بگويم، شهریور رفت و مهر در راه است، تکرار مکررات است اگر بگویم، پاییز پشت در است و دلشوره اش، هفت روزی زودتر از خودش آمده است... اما در روزهایی که گذشت بدون او که در آنسوی درازنای جاده ماند و ماند و ماند، بهارنارنج، طعمی نداشت و نعنا، عطری...

برای روزهای پیش رو از مقام اولوهیت، شریک نسکافه ها و قهوه ها و چای ها و دمنوش ها را طلب میکنم و میدانم که از هم اکنون مسیر ها هموار و دروازه ها باز میشود...

+تیتر: نزار قبانی

به علت دسترسی آسان تر در اینستگرام دنبال کنید: من

[ دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۴ ] [ 11:46 ] [ الهـام ] [ ]

اگر یک روز پای من بشکند، همه خبردار می شوند، زنگ می زنند و برایم کمپوت و گل میاورند، حتی بعد از گذشت یک سال و بهبودی می پرسند راستی پات کامل خوب شده؟ خب خداو شکر، اما هیچ کس شکستگی دل آدم را نمی بیند، هیچ کس، درد روح آدمی را حس نمی کند...

من شب های زیادی از روح درد نخوابیدم و شب های بیشتری از روح دردی که داشتم زودتر به رختخواب رفتم... کسی حالم را نپرسید، سراغم را نگرفت، دلم را ندید، دلش برایم نسوخت و شاخه گلی برایم نیاورد...


درد، حرف نیست 
درد، نام دیگر من است 
من چگونه خویش را صدا کنم؟ «قیصر امین پور»

[ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 9:4 ] [ الهـام ] [ ]

نشسته ام به حساب و کتاب، ده سال پیش یعنی .... بگذار فکر کنم، اوووم، کجا داشتم می رفتم، بانک! نهصد هزار تومن پول، برای تو پول زیادی است دختر، به هیچکس بدون سند و مدرک پول نده... با این پول می توانی نه تا سکه بخری و سال ها بعد به قیمت خوبی بفروشی، صدایت که هنوز آرام و ترسیده است، زودتر بزرگ شو، برای بزرگ شدن تعلل نکن، تعلل نکن که آدم ها برای کوچک کردنت منتظر هیچ چیز نمی مانند، آدم ها؟ آدم های زندگی تو همیشه مسافرند، ازین مسافرهایی که آمده اند و کیفشان را گم کرده اند و با دست خالی سال هاست در شهر می چرخند، به این ها پول نده، اصلا هر چه فکر میکنم حتی یک نصیحت اخلاقی و عمیق و خاص هم از ده سال آینده برایت نیاورده ام، مردم سال ها بعد ازین روزهایی که تو هستی، فقط  و فقط پول را می شناسند و با پول می سنجندت، پس بند کیفت را محکم کن تا می توانی طلا و دلار بخر و در پستوی خانه ات پنهان کن، پنهان شدن خودت زیاد هم لازم نیست، همه تو را خواهند دید در فیسبوک و وایبر و تلگرام و.... نترس کسی زیبایی تو را نخواهد دزدید اما پول هایت را چرا!... هوووم؟ گیر داده ام به پول؟ بله خب از کودکی تنها سوال وزینی که معلم ها از ما می پرسیدند همین بود؛ فلان چیز مهم تر است یا ثروت؟ خب ما هم ساده و جوگیر می گفتیم فلان چیز، اما خب تجربه با من بود، پول داشته باشی، می توانی خودت را زیبا کنی، در دانشگاه آزاد ارشد و دکتری بخوانی، برای خودت بیزینس راه بیاندازی و ... فقط با نمایش ساده داشته هایت کلی هم لایک داشته باشی، لایکت که زیاد شود حس خوبی است، از آن حس های خوبی که جای خالی همه چیز را در قلبت پر می کند، جای خالی آدم ها، جای خالی محبت ها، لبخند ها، بازی ها، مهمانی ها... خب پس نگران هیچ چیز نباش، خودت را پنهان نکن، فقط پول هایت، بگذار پول روی نهصد هزار تومنت بیاید، هر چه باشد ازینکه اون پسره ی خیکی پولت را بالا بکشد بدتر نیست، که یک روز فقط برای اینکه دیگر صدایش را نشنوی و ریختش را نبینی از خیر پولت بگذری!

آفرین دختر خوب ده سال پیش، متنبه شو و به کانون گرم خانواده ات برگرد. تا نرفتی آخرین سخنان قصارم رو هم به تو بگویم: نگذار حتی یک گرم به وزنت اضافه شود که ده سال دیگر از هر چیزی آزار دهنده تر است و تنها چیزی ست که از دست پول هایت کاری ساخته نیست هااا، گفته باشم .... 

+فقط محض شرکت در مسابقه..

 

[ سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 15:2 ] [ الهـام ] [ ]
کشور و IP تاريخ/ساعت امکانات
  آی پی تو 94/5/13 08:45  
لينک دهنده: blogfa.com
ورود به: dolfin222.blogfa.com/
1024x768

 


برچسب‌ها: داستان کوتاه
[ سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 8:52 ] [ الهـام ] [ ]

هر از چندوقتی که راضی می شوم درد های زیر پوستی و روی پوستی شدیدی رو تحمل کنم و همش زیر لب بگم: بکش و خوشگلم کن... و بنشینم زیر دستان زنانی از هر دست؛ چاق و لاغر، شیک و پیک و قدیمی...

ترجیح می دهم برای درد کشیدن بروم و بنشینم زیر دستان یک زنی که نمی شناسمش، زنی که نمی دانم در زندگی اش چه دردهایی دارد، چه دردهایی کشیده و چه غصه هایی دارد و چه دلشوره هایی که داشته. اینطوری درد ِ جانم را ربط می دهم به نخ و کرک صورت و این ها، ولی اگر بشناسمش و بدانم مردی، امید دیدن فرزندش را از او گرفته، یا بدانم دوهزارتومان-دوهزارتومان میگذارد روی هم تا اجاره خانه شان شود، یا حتی خوشحالی عجیبش از موفقیت در ازدواج دوم، اگر اینها را بدانم درِد جانم بیشتر و بیشتر میشود....

بهتر است هربار بچرخم در کوچه ها، در سالن ها، در اتاق ها و آدم های جدیدی را پیدا کنم و آرزو کنم که وقتی زور هر دو دستش به جان پوست من افتاده، سر درددل باز نکند و فقط زبانش را به پرسیدن چند سوال از زندگی همکار قدیمی و آخی طفلکی گفتن بچرخاند  و کمی از رنگ موی آن یکی تعریف کند و بس.


دو حرفی است، « من و تو»، سئوال هشت عمودی
نگو که : « ما»ست جوابش ،تو هیچ وقت نبودی

دوازده ،افقی ،«رنگ چشم ؟» من بنویسم -
-سیاه؟ سبز؟چه رنگی ست پشت عینک دودی؟

چه خالی اند ببین خانه های کوچک جدول !
درست مثل همانروزها که خانه نبودی

چه پنج حرفی سختی نوشته: «حس زنانه»؟
و من به یاد تو شاید ، نوشته ام که– حسودی

هنوز در دل من مانده طعم غریبی
و روی صورت تو جای دست ! جای کبودی!

دو حرفی است، « من و تو»، سئوال هشت عمودی
نگو که: « ما»ست جوابش ،تو هیچ وقت نبودی!

[ شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 14:45 ] [ الهـام ] [ ]

چقدر می توانیم قوی باشیم وقتی که در برابر چشم های دیگران قرار گرفته ایم، ادم وقتی جلوی چشمان دیگران است، نمی تواند حتی گریه کند چه برسد به بلند خندیدن، آدم گاهی در برابر چشمان دیگران قرار می گیرد ولی چرا، چرا بعضی ها دوست دارند چشم بدوزند به ما، به کارهایمان، از دیگران جزئیات زندگی ما را بپرسند، حساب و کتابمان کنند، و دوتا چارتایمان را بدانند... 

ادم وقتی جلوی چشمان دیگران قرار می گیرد نمی تواند حتی گریه کند چه برسد به خندیدن... بله بیشتر ادم ها چشم ِ دیدنِ خنده های دیگران را ندارند...


 

سرآغـــــازِ زندگی
بی شک
صدایِ خندیدنِ کسی ست که دوستش داریم...
می شود بخندی!؟
هوس کرده ام یک دلِ سیر زندگی کنم....!
.
.
.
#سمیه_آزادل

[ شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 14:21 ] [ الهـام ] [ ]
آمدم 

ماندم 

نیامدی 

رفتم.


برچسب‌ها: داستان کوتاه
[ پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 23:21 ] [ الهـام ] [ ]
یک روز از راه می رسه که تند و تند، چند تکه لباس و خرت و پرت بردارم و بپرم سوار ماشینم بشوم و کمربند ببندم، اهنگ دلخواهم رو پلی کنم و یه بسم ال.. بگم و بزنم به جاده...

برم و برم و ... خدا به همراهم باشه :)

[ چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 16:52 ] [ الهـام ] [ ]
سرخوشی را تصور کنید، کیف بر دوش، موهای بافته تا کمر، دست ها در جیب، با قدم های کوتاه، خیابانی را در می نوردد، تاریک، گرم، نمور..

اما دلی دارد.... دل دارد...


چه حرف ها که در درونم نگفته می ماند، خوشا به حال شما که شاعری بلدید...        #رضا_احسان_پور

[ دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 11:6 ] [ الهـام ] [ ]
من آدم درون ریزی هستم که الان به شدت، از درون لبريزم... اما عجیب است که این لبریز، چرا سرریز نميشود، ..! 

[ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ ] [ 23:52 ] [ الهـام ] [ ]
من آدم درون ریزی هستم که الان به شدت، از درون لبريزم... اما عجیب است که این لبریز، چرا سرریز نميشود، ..! 

[ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ ] [ 23:37 ] [ الهـام ] [ ]
کاش...

ماهم باهم مذاکره کنیم

دوجانبه
تو جانب قلب مرا بگیر
ومن طرف دل تو را

بعد وارد یک بازی برد برد شویم

تو دل مرا ببر

ومن عقل وهوش تورا...!


 

اما انگار آدم ها همه اهل «دبه کردن» هستن...

[ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ ] [ 16:58 ] [ الهـام ] [ ]
با آسمان تهران داستان ها داریم

آسمان تهران دلش با دل من کوک است

نمی بینی!

در این روزهای خرماپزان و کشنده

چطور «ابری» و دلگیر شده است!


مثل مغرورترین کافر دنیا که دلش/ از کَفَش رفته و حتی به خدا رو زده است/ ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان / تا دم مرگ، دعا خوانده و پارو زده است...

#عبدالمهدی_نوری

 

[ سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 8:11 ] [ الهـام ] [ ]
کار به جایی می رسد، که یک دختر فیروزه ای، به سادگی، خاکستری می شود.. 

[ شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ ] [ 23:27 ] [ الهـام ] [ ]

مثلا یک فامیل مهربان داشتم در شهری، دور از پایتخت یا خانه کوچک موروثی مان، یک وقت هایی برای من بود، من ه تنها.. که نیست، که ازین فامیل ها ندارم، که همچین دوستی ندارم... 

 

باید برای خودم، چهار متر زمین، یک اتاق کوچک با قفلی محکم در شهری دور مهیا کنم،  بردارم گاهی خودم را ببرم، بگذارم نفس بکشد، تازه شود، بعد جان تازه را برگردانم میان این شهر...

[ شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ ] [ 23:25 ] [ الهـام ] [ ]
شاعرهایی هم هستند که از دنیا فقط دوتا صندلی خالی می خوان... 

ولی شاعر حواسش نیست، چیزی که تو دنیا زیاده صندلی های خالی ه... 

اینکه چه زمان و چطوری پر بشه این صندلی ها، این مهمه...


گرفته حالی ما را کسی نمی فهمد/ شکسته بالی ما را کسی نمی فهمد
شبیه دهکده های جزامیان هرگز/ غم اهالی ما را کسی نمی فهمد
همیشه آفت از این روستا گذر کرده است/ بلای شالی ما را کسی نمی فهمد
هزار حور و پری در دلش نشسته ولی/ ترنج قالی ما را کسی نمی فهمد
اگر چه وارث #شعر هزار ساله شدیم/ بزرگ سالی ما را کسی نمی فهمد
#علیرضا_نعمتی

 

+بیشتر وبلاگ هایی که می بینم آرشیو قدیمی شون برگشته، من چرا از اخر 92م به این ور دیگه بر نمی گرده؟

[ سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 8:57 ] [ الهـام ] [ ]

شاید یکی از بهترین درمان های بدحالی های ما همین باشد که صبح برویم سر کار و تا می توانیم کار کنیم و سرمان را شلوغ کنیم و اگر هم عصر نایی داریم و وقتی، آن را هم پر کنیم و سرشار از همه چیز، شاید این همه چیز خیلی هم کارهای مهمی نباشند ولی نیاز فعلی ما اینست که لحظه ای فرصت نداشته باشیم به خودمان، به زندگی مان، به آرزوها و دل درد هایمان فکر کنیم... آدم اگر فکر نکند حالش خوب است، آدم اگر در بیداری فرصت اندیشه نداشته باشد، ناخود آگاه احساس خوشبختی می کند...


افسوس بر آن دل كه در آن سوزي نيست/ سودا زده ي مهر دل افروزي نيست
روزي كه تو بي عشق به سر خواهي برد/ ضايع تر از آن روز تو را روزي نيست
#خيام

[ دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 17:4 ] [ الهـام ] [ ]
و شاید امشب، همین امشب

گشاینده تمام گره های عالم

بخواند مرا...


+دعا یادتون نره لطفا...

 

[ یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 14:21 ] [ الهـام ] [ ]

از نیمه شب گذشته،  من پناه آوردم به وبلاگم،  خستگی عجیبی در من هست که انگار هیچ چیز خوبم نمیکنه، برادرم میگه باید یه وقت یک ساعته ماساژ بگیرم،  حسابی سر حال بیام،  اما انگار خسته تر ازینم که بایک روز تو خونه خوابیدن، یه گردش بیرون شهر، یه ماساژ،  یه زیارت حالم خوب بشه...  اینکه آدم منتظر هیچی و هیچی و هیچی نباشه،  خیلی مضحک ه، خنده داره... نه تراژدی ه، گریه داره، حقیقت زندگی این روزها م همینه، از هیچی لذت نمیبرم، هیچ برنامه و نقشه ای ندارم، هیچ دغدغه و ترسی هم ندارم، حتی يه دوست درست و حسابی ندارم، حتی یکی... 

 

+  کاش می شد کنج دنجی را شبی پیدا کنم/ آدمیزاد است دیگر... دوست دارد دق کند!!
شایان مصلح

[ چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 1:11 ] [ الهـام ] [ ]

بعد ازینکه یکهو و ناغافل و ناگهانی وبلاگ ها رفت و دیگه برنگشت و ما همه کلی غصه خوردیم، حالا که میشه گفت یجورایی برگشتیم سر خونه زندگی مون، رفتارمون با اینجا، رفتارمون با هم فرقی کرده؟ فرقی میکنه عایا؟

[ سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 8:38 ] [ الهـام ] [ ]
اینکه آدم خیلی هیجان خاصی نداشته باشه، اینکه آدم برنامه بلند مدت خارق العاده ای نداشته باشه، اینکه آدم تو هر روز برای خود اون روز زندگی کنه و امروزش با فردا فرق خاصی نداشته باشه، در عین حال هیچ غم و غصه و دلنگرانی هم نداشته باشه ، خوبه یا بده؟

[ دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 8:30 ] [ الهـام ] [ ]

حالم خوب بود، همیشه امام رضا حالم رو خوب میکنه، تا موقع برگشت، دقیقاً تا همون لحظه که اون آقای سرمهماندار با یه سینی اسباب بازی های کوچولو اومد سراغ اون دختر بچه که موازی ما نشسته بود،  آقای سرمهماندار انقدر مهربون بود، که دلم پر کشید واسه روزای بچگی مو روزای سفر در کنار پدرم، به سبب شغل پدر،  کم سفر نکردم با طیاره، اون پازل های هشت تیکه و عروسک کوچولو های سوت دار،  نه تنها قلب منو، بلکه همه وجود منو میلرزونه،  اصلا چه معنی داره سرمهماندار انقدر مهربون باشه که آدم یادش بره پرواز دقیق یک ساعت تاخیر داشته!!!

[ یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 1:13 ] [ الهـام ] [ ]

چالش اب سرد رو یادتونه؟ برای حمایت از مبتلایان به بیماری نمی دونم چی چی.... تمام اون سر و صداها باعث نشده حتی اسم اون بیماری دقیق به یادمون بمونه... دعوت شدگان دو تا راه داشتن 1- ریختن یه سطل اب سرد روی خودشون و 2- پرداخت مبلغی برای کمک

حالا جالب چی بود؟ همه راه اول رو انتخاب می کردند چون حواشی بیشتری داشت.. بعد چی می شد؟ یک سطل آب از ذخایر زمین کم می شد و تمام...

داشتم فکر می کردم روزه گرفتن هم همینجوری ه؛ برای هم دردی با گرسنه ها و اینا.... دوتا راه داری 1- روزه می گیری 2-مبلغی رو به فقیری می پردازی

حالا جالب چیه؟ بیشتری های ما همون راه اول رو انتخاب می کنیم 

 

پ.ن: این متن را که همین امروز به ذهنم رسید فقط یه تحلیل کوچک در مغز من است و قابل استناد نیست

پ.ن2: امروز که تولدمه ، صبح با خودم گفتم بهترین هدیه ای که می تونم بگیرم مدیریت وبلاگمه... که صبح نشد ولی الان شد. بازم خدارو شکر

 

[ دوشنبه یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 17:3 ] [ الهـام ] [ ]
ما ایرانیان مردم مهم و ارزشمندی هستیم، همه کارمان شامل دریافت جایزه می شود، پول پس انداز کنیم ماشین های صد میلیونی نصیبمان می شود. ناهار پلو دم بذاریم، ماشین های صد میلیونی بهمان می دهند. در خورشتمان رب بزنیم ماشین های صد میلیونی سهم ماست. شام ماکارونی درست کنیم ماشین های صد میلیونی می دهندمان. ماکارانی را با سس بخوریم ماشین های صد میلیونی چکه می کند ازش. سس را با دستمال کاغذی پاک کنیم ماشین های صد میلیونی الک می شود روی کف خیابان. از شبکه خانگی فیلمی سریالی  گرفته و تماشا کنیم ماشین های صد میلیونی برایمان در نظر می گیرند. با دوستمان تلفنی زیاد حرف بزنیم هر هفته ماشین های صد میلیونی می فرستند جلوی خانه مان. طرفدار پرسپولیس باشیم یا استقلال ماشین های صد میلیونی حق مسلم ماست. از خودپرداز هر بانکی پول نقد کنیم یا پرداخت الکترونیکی کنیم ماشین های صد میلیونی شاملمان می شود. خلاصه که بزودی کودکانمان هر قدر پوشک بیشتری کثیف کنند ماشین های صد میلیونی بیشتری در خیابان و هم جواری مان خواهد رویید.

ما ایرانیان ماشااله دست به خاک و خاکستر بزنیم ماشین های صد میلیونی می ریزد در پارکینگ های خانه مان. همچین جامعه ی ساده انگار و خوب بازیچه بشویی هستیم ما.


[ سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:10 ] [ الهـام ] [ ]
به نام خدا

پروردگارا، امروز که به زمین سر زدی کاسه نیاز مرا هم پر کن
دست خالیم را ببین
پروردگارم شاید باور نکنی...
آن روز ها که نبودی ، شایدم بودی و مسافر آسمان بودی
آن روزها من عاشق شدم
حالا که بازآمدی..
باید از عشق فارغ شوم؟
پروردگارم مرا بگذار، بگذار عاشق بمانم....


(آنقدر دعايت مي كنم تا برآورده شوي.)
: وما أرسلناك إلا رحمة للعالمين..
امکانات و اطلاعات جانبی
MeLoDiC


Instagram