میدونید ادم یه جایی به یقین می رسه که ادم ها همونقدر که می گن و می شنویم و از عمق وجودمون نمی خواهیم باور کنیم، سخت شدند و ماشینی و حتی بی احساس، احساس می تونه خیلی چیزا باشه اعم از دوست داشتن، مهربونی، دلتنگی، دلنگرانی، حسادت، امید، آرزو و تعصب.

 

+امروز صبح یه بیمار روانی پشت سر هم موبایل منو می گرفت و دری وری می گفت، منم رفتم رو ایرپلن مود.

++اون قدیمااااااااااا که من خیلی کوچیک بودم، کسی جرات نداشت به دخترای محله ما متلک بندازه حتی، داداشام و دوستاشون، پدر یارو رو در میاوردن.... 

اصلا الان دلم نمی خاد بشینم فکر کنم که غیرت خوبه یا بد! تعصب بهتره یا نیست! یا اصلا باید همچین روحیه ای ماندگار می شد یا نه!! اصلا.


برچسب‌ها: غیرت, تعصب, خاک بر سر
[ یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ ] [ 9:19 ] [ الهـام ] [ ]

اردیبهشت از آن ماه های لعنتی ست که در آن مهمانی رفتن می چسبد، سفر می چسبد، کوه می چسبد، دریا می چسبد، با دوستان در خیابان ها بودن می چسبد، در کافه نشستن می چسبد، در خانه بودن و ولو بودن زیر دست و پای مادر می چسبد، تمام رنگ ها برای پوشیدن خوبند، برای آرایش جذابند، هوا جان می دهد برای عاشقی کردن و کیفور شدن در همه چیز... انقدر این اردیبهشت برای همه چیز و همه کار دوست داشتنی ست که یک ماه برایش کم است و باید کم کمش شش ماه تمدید شود.

اما خب نکته ی انحرافی این همه لذت های زیرپوستی و رو پوستی، حجم زیاد تولد ها و جشن های میلاد دوست و آشنا و فامیل برای من است.

+ درخت  توت مهربانمان که تا ایوان خانه قد کشیده بود و توت های شیرینی برای عصر های بهاری تعارف می کرد، را یک روز، بی خبر، مامورین زحمت کش شهرداری، مثلا، هرس کرده اند، و الان درخت فقط یک وجب از من بلدتر است. بعید می دانم امسال حتی یک نعلبکی توت داشته باشیم. (اخه مگه درخت میوه رو هم اینطوووووووووری هرس(انگار در کمال حرص) می کنن!!)

++ شعرهایم به همه زبان‌های زنده جهان یک چیز می‌گویند : برایت می میرم!


برچسب‌ها: اردیبهشت, توت, درخت, احسان پرسا, تولد
[ شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 11:47 ] [ الهـام ] [ ]

آن دختری که یکشنبه صبح از ساعت هشت تا دوازه در یک پژو انگوری در چمران ، سر خروجی حکیم نشسته بود و متن زیر را تایپ می کرد من بودم.

شرشر باران است، در دل اتوبانی سرد و لغزنده، به دام افتاده ام، آدم ها دو دسته اند؛ گرگ فراگیری پندارها؛ آنها که میگویند، درب خودرو را به هیچ وجه نگشا و پیاده نشو تا کمک برسد و گروه خود آدم آهنی نما ها؛ آنهایی که اصلا انگار نه انگار یک نفر، شاید به یک لیتر آب موجود در صندوق ماشین شان از یک گرفتاری، خلاص شود. چه بیهوده گفته شاعر که تو نیکی می کن و در دجله انداز... خلاصه که اینجا نه گرگ هست و نه آدم.

مثل همیشه در مسیر رسیدن به دفتر کار، یکهو دسته دنده در جاش خشک شد و کلاج از حال رفت و .... من ماندم و ساعات طولانی باران و تنهایی و اسمارت فون و آب باریکه ای دیتا؛

و برادری که به داد رسید و امداد خودرویی هایی که فقط نقش نعش کش دارند نه مکانیک و نه قطعه و نه حتی ابزار لازم....


برچسب‌ها: افشین صالحی, اتوبان, امدادخودرو, برادر, باران
[ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 11:47 ] [ الهـام ] [ ]
نمی شود که موهای شلاله تا کمر رسیده ام را فقط برای یک هفته آف کنم، ببینم اگر از کوتاه شدنشان پشیمان گشتم، دکمه اش را بزنم دوباره آن شود، برگردد سر جایش، همینجوری دمب اسبی، بافته شده، دلبر....


برچسب‌ها: علی اکبر آغاسیان, مو, گیسو
[ چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 15:59 ] [ الهـام ] [ ]

همچون آسمانِ بهارِ هزارو سیصد و نود و چهارِ این شهری
که

حواس مرا

از زمین و زمان پرت میکنی.

+چه فرقی می‌کند من چند سر قلیان عوض کردم ؟
برای قهوه‌چی‌ها مرد خاطرخواه‌تر بهتر   "حامد-عسگری"

[ چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 9:28 ] [ الهـام ] [ ]

یادم هست در اولین نوشته ی جدی خودم، که البته به عنوان یک انشا در دوران راهنمایی بود... از زبان یک عدد صندلی راک(صندلی تاب خور) نوشته بودم. که روزی درختی بوده و جوان بوده و حالا که پیر تر شده صندلی ای شده کنار شومینه منتظر میهمانان....

حالا ازون روزها خیلی گذشته، تا دیشب که بالاخره رفتیم و یک صندلی چوبی قهوه ای سوخته تاب خورنده، خریدیم برای کادوی روزهای بیشتر تنهایی مادرم.... رویای نوجوانی ام به خانه آمد... آن سال ها هرگز به سن و سال مادرم فکر نمی کردم... حالا اما غصه می خورم گاهی ولی خوب، چه خوب، و هزارمرتبه دیگر خوب است که مادر هنوز هست و قدم می زند و دست پختش را می خوریم و لبخند می زند و حتی با دیدن این هدیه ناقابل ذوق می کند......

عکس تزیینی است.

+ماهی قرمزم و دلخوشی ام این شده که/ عکس ماه تو بیفتد به تن کاشی ها 

بنشین چای بریزم که کمی مست شویم / دلخوشم کرده همین پیش تو عیاشی ها 
آرزویم فقط این است بگویم سر صبح/ عصر هم منتظر آمدنم باشی ها !   "علی صفری"


برچسب‌ها: عمران صالحی, راک, صندلی چوبی, مادر, هدیه
[ دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 9:24 ] [ الهـام ] [ ]
آخرای شهریور 1392: 

مهم بوی پاییزه که منو نگران ِ رفتن خورشید کرده...

خورشید... بله این دغدغه ی مضاعف این روزهامه ، از وقتیکه یک ساختمان 5طبقه دارد روبروی خانه مان قد می کشد، آسمان دارد از ویوی دلچسب ایوانِ خانه؛ ذره ذره محو می شود..

وسطای فروردین 1394:

آسمان از ویوی دلچسب ایوانِ خانه؛ محو شد.


برچسب‌ها: خانه, ایوان, آرشیو, بن بست خوشبختی
[ یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 8:38 ] [ الهـام ] [ ]
صبح نوی بهاری تون بخیر... 

+ خوش گذشتتون؟

+ اینایی که از امتیازهای داده شده در توافق اخیر نالان هستن، آیا به نظر شریفشون بمب اتم داشته باشیم بهتراست یا از گرسنگی نمیریم!

+ سالی که نکوست از بهارش پیداست...  حس خوبی در سال جاری، جاری ست.

+ به شکل اعجاب انگیزی در این دو هفته، درب لپ تاب بالا نرفته، شایدم از معایب یا مزایای اندروید باشه..

+ نو شدن بلاگفا رو هم به فال نیک می گیریم بعد عمری....

+ بر می گردم...

[ شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 8:57 ] [ الهـام ] [ ]
نمیفهمم،  این پیشاپیش تبریک گفتن ها چه صیغه ای هستن، یعنی واقعا تو دو هفته ایام نوروز امکان تبریک برا ما پیش نمیاد؟؟ پیشاپیش یعنی چیزی رو تبریک میگیم که هنوز پیش نیومده، شایدم نیاد... که امیدواریم بیاد، بهرصورت منکه تبریک نمیگم فعلا.... مزه اش به همون سر وقت بودنشه... والاع

به جاش، همین امروز رو دریابیم،  امروز که در تاریخ ما روز مهمی بوده، بیست و نهم اسفند و ملی شدن صنعت نفت توسط قهرمان ملی دکتر محمد مصدق، یادش گرامی و جاش این روزها در ژنو حسابی خالی...  

[ جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:29 ] [ الهـام ] [ ]
یکی از مسائل من و برادرم در تعطیلات، که در تعطیلات طولانی مثل ایام نوروز بیشتر بروز میکنه و حاد میشه اینه که؛ چه کسی باید چایی دم کنه..

از اونجایی که در خانواده ما همچین کاری، وظیفه ی زن یا دختر شمرده و شناسایی و شناسانده نشده، اصل برابری در انجامش رعایت میشه. برای اینکه کفه عدالت به طرف یک نفر سبکی یا سنگینی کنه باید کارهای دیگری رو در ازاش انجام بده، مثلا اینکه شام دعوت کنه بیرون، یا هدیه ای(به عنوان باج) بگیره یا اینکه واقعا خسته یا در شرایط خاص دیگه باشه...

البته کارهای دیگری هم شامل این قوانین می شن و تقسیم بندی در موارد دیگه ممکنه شکل دیگه داشته باشه، مثلا اینکه برادرم جاروبرقی می کشه ولی خب هیشوقت غذا درست نمی کنه....

خواستم بگم من همچین برادر خوب و مهربان و منطقی ای دارم که خدا نکنه دوبار بیشتر از نوبتش چایی درست کنه که دیگه آدم رو بیچاره می کنه و در مقابل دوست و آشنا و فامیل آبرو نمی ذاره ؛)


برچسب‌ها: عیدانه, ا, معادی, برادر, چایی
[ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 14:36 ] [ الهـام ] [ ]

به شکل عجیب و شاید ترساننده ای اوضاع با شیب ملایم جلو می رود و من بسیار سبکبار و سبکبال تر از سال های پیش به استقبال سال نو می روم... هیچ اتفاق خارق العاده ای در این تعطیلات برای من رخ نخواهد داد، نه اروپا، نه آسیا، نه حتی قشم و کیش و نه حتی تر آبعلی و فیروزکوه ...

اما به استقبال تعطیلات و روزهای پیش رو می روم، آخرین روز کاری سال کهنه است و من برای روزهای آخر، کاری باقی نگذاشته ام، سبک م، قصد خرید انچنانی ندارم، حتی قصد نشستن در صف های نفس گیر آرایشگاه های زنانه برای 7-8ساعت را هم ندارم .. من فقط می خواهم برای خودم شاد و روان، بچرخم و بگردم و در خلوتیِ تهران رانندگی کنم و این سبکی را برای روزهای سخت و سنگین احتمالی ِ پیش رو ذخیره کنم...

+اینجا هنوز تهران است (دی ماه 1389)


برچسب‌ها: عیدانه, سعید بیابانکی
[ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 9:27 ] [ الهـام ] [ ]

می دونید فرق سبزه عید با ماهی عید در چیه؟  هردوتاشون دوست داشتنی و خواستنی هستند.... اما... سبزه عید خودش به مرور شروع می کنه به مردن، پلاسیده میشه و زرد میشه و یواش یواش بوی گندیدنش آزار میده آدمو.... یجوری که با دستای خودمون حتی گاهی قبل از مراسم سیزده به در و دشت، می ذاریم تو سطل بره.... سبزه ها یجوری می رن که بگیم خب خداروشکر... لاقل بره غذای چارتا پرنده بشه...

اما ماهی ها، فرق دارن می چرخن و می رقصن و بازی میکنند و آب آب می خونن برا خودشون و یه روز صبح که از خواب پا می شی می بینی افقی شدن و بغض چشاتو می گیره و حتی دلت نمیاد بدیش گربه بخوره، می بری تو گلدون زیر خاک می کنی و براش صلوات هم می فرستی...

خلاصه...

خواستم بگم اگه قراره بریم، بهتره مثه ماهی در اوج خدافظی کنیم و دل بکنیم و کاری کنیم دل کندن ازمون سخت باشه نکه مثه سبزه کاری کنیم بوی گندی دور و برمون رو بر داره....

در سالی که گذشت؛ شاید باورتون نشه ولی با امروز و فردا کردن، تقریبا هیچ سفر قابل ذکری نرفتم...

در سال پیش رو کم کاری امسال رو هم باید جبران کنم؛)


برچسب‌ها: عیدانه, فریبا صفری, ماهی, قرمز, سبزه
[ سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 12:59 ] [ الهـام ] [ ]

همه جای دنیا جشنی چیزی که میشه، مردم با خیال راحت تا نیمه های شب تو خیابون ها می چرخن و می گردن و می زنن و می رقصن و می خورن و خوش می گذرونن...

فردا هم "جشن" چهارشنبه سوری ماست که به خیالمون با چنگ و دندون از هزاران سال پیش ها زنده نگه داشتیم(خیلی هم مفتخریم).... اما خب باید نزدیکای ظهر خودمون رو برسونیم خونه و در و پنجره رو محکم ببندیم و مواظب باشیم نکنه نکنه نکنه بترکیم....


برچسب‌ها: چهارشنبه سوری, جشن, ملی, ایرانی
[ دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 13:9 ] [ الهـام ] [ ]
یکی از چیزهایی که منو خوشحال می کنه الان اینه که کلی کتاب نخونده و فیلم ندیده دارم، که با خیال راحت می تونم در ایام عید لذتشو ببرم.

 

از اتفاق های خوب سال پیش اینکه: کلی کتاب و فیلم خریدم

از برنامه های سال نوی پیش رو اینکه: کلی کتاب بخونم و کلی فیلم ببینم.


برچسب‌ها: عیدانه, کتاب, فیلم, برنامه, آرش شفاعی
[ دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 9:31 ] [ الهـام ] [ ]

میشه چهار پاراگراف رو اینجا تایپ کنی و بپره و یک آن اصلا یادت بره چی داشتی می گفتی...

میشه کلی به خودت،  پوستت، زیبایی، کیفیت لباس و غذا و سلامت و زندگی ات بها بدی.... ولی زنی باشی با یک نغمه غمگین لعنتی...

میشه این نغمه غمگین لعنتی احساس متناقضی در تو ایجاد کنه و تو رو تو خلسه ببره و شک کنی که الان خوشالی یا نه....

میشه تمرکز کنی روپاراگراف اول و بشی الی بی غم و روز هارو شب کنی و هلال رو قرص کنی و فروردین رو اسپند کنی و دود کنی بره....

کلی حرف هامو نوشته بودم که بگم، دارم سعی میکنم خودم رو دوست داشته باشم و جای خالی ای برای دوست داشته شدن از طرف دیگران باقی نذارم....    

خاستم بگم، الان احساس متناقضی در من هست که سنگین ه ولی شناور ه، که خودش داره قل میده منو از یه تپه پر از گل و خار...

بیخیال احساس متناقض من، یکی از برنامه های سال رو به اتمامم این بود که تردمیل بخرم و برای خودم و سلامتی ام خوش باشم که انجام شد، برنامه این سال پیش رو هم اینکه یک عدد پیکانتوی قرمز (اگرم نشد کرمی) رنگ سانروف 2015 داشته باشم...

شاید به نظر بیاد همه خواسته ها و برنامه هام مادی هستن.... ولی خب چرا باید به شما دروغ بگم وقتی اون بالایی از همه چیز من اگاهه. 


برچسب‌ها: عیدانه, برنامه, تردمیل, پیکانتو, متناقض
[ شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 23:44 ] [ الهـام ] [ ]

بعله به قول دو سه تان، از امروز همه چیز آخرین است و آخرین هفته و آخرین تلاش ها و آخرین دقایق و آخرین دویدن ها و آخرین ترافیک ها و آخرین روزها و آخرین شنبه.... فرقی ندارد شنبه اول و یا شنبه آخر، از خر بودن شنبه ها چیزی کم نمی شود...

به قول گیله مرد چه خوب بود شروع هفته رو بر حسب دلخواه خودمون انتخاب می کردیم، مثلا از یکشنبه ها یا نه از چهارشنبه ها شروع می شد...

به هر صورت شمارش معکوس رسیدن بهاری نو و روزهایی سبزتر شروع شده... 

برای تمرکز خودم می نویسم که یکی از خواسته هایی که امسال بهش رسیدم تغییر شغل بود.... و یکی از آرزوهای سال بعدم؛ رفتن به کلاس سوارکاری و آموزش در این زمینه است.

حتما بهتر از من می دونید که نوشتن اهداف و خواسته ها در برآورده شدنشون خیلی مهمه مخصوصا که خداوند ِ کائنات وبلاگ ها رو زود و با دقت می خونه ؛)


برچسب‌ها: بهار, آرزو, شنبه, کائنات, گیله مرد
[ شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 9:46 ] [ الهـام ] [ ]
مثلا یک روز چمدانی سرخ داشته باشم که از بس استفاده شده، از ریخت افتاده و تار و پودش بیرون ریخته باشد.

+آن چشم زننده هم یکی از شما ها بود که دستم را در یک پست پایین ترش دیدید. ؛)

+ در  آستــان  تــو  همــه ی  زائران ِ عشق/ با دست من، به دعوت تو، شعر می شوند/ تنهــا نه دست من؛ همه ی شاعران تو را/ با کشف بیت – بوسه در آغوش می کشند/ با قافیــه به قافلـه ی عشق می رسند


برچسب‌ها: سفر, چمدان, سیامک بهرام پرور
[ چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 13:30 ] [ الهـام ] [ ]
چشم خورده ام، نه اینکه نشسته باشم در کله پاچه ای و سفارش داده باشم؛ بناگوش و چشم و آب مغز.... نه. که معمولا در مراسم های کله پاچه خوری دسته جمعی مان هم به زور این داداش و آن داداشم که یک لقمه بناگوش با سنگک گرفته اند و بعد از نیم ساعت شرح که اینجایش مثل همان گوشت قرمز معمولی است و ابلیمو بارانش کرده اند و جان داداش بخور، جان داداش بخورشان مجبورم کرده چشم ببندم به روی بو و احساس و آخرین نگاه آن بعبعی جوانمرگ شده و تند تند بجوم قورت دهم برود پایین، خلاصه که نه از آن چشم ها.

از آن چشم ها که آدم را می زنند... شاید هم خودم خودم را چشم زدم از بس گفتم دفترچه بیمه ام اکبند است... خلاصه بعد از یک شوک عجیب در پوستم، آن لخته خون در چشمم، آن تاپ تاپ تاپ پایین افتادن از ده پله، آن ورم های صبحگاهی در چشم ها و صورتم، آن بی حالی ها و خستگی های غیر متعارف شب هایم.. همین یک ساعت پیش در حالیکه از شیب ملایم سر کوچه پایین می خزیدم، سریدم و با دست چپ ترمز گرفتم و هرچند کسی نبود به من بخندد، کسی هم نبود بلندم کند، خودم برخاستم و دستی به لباسم کشیدم و راه افتادم، اینک اما بند وسطی انگشت وسطی دست چپم، به کبودی می زند و دارد ورم میکند بی هیچ دردی... دستم را در لیوانی از یخ خوابانده ام و این پست بلند بالا را فقط با دست راست برایتان تایپ کردم و ....

چشم خورده ام و این بلا و قضا و این حرف ها دور سرم می چرخد، اگر بعد از چند روز خبری از من نشد بدانید و آگاه باشید بند وسط انگشت وسطی دست چپم عفونت کرده و عفونت به تمام جانم رسوخ کرده و تمام خون و بافت و اجزا و احشای مرا همچون خوره، خورده است و یک چشم خوردن ساده مرا به دیدار حق شتافتانده...

دعایم کنید.


برچسب‌ها: چشم زخم, چشم, من, دعا
[ سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 9:19 ] [ الهـام ] [ ]
روز جهانی و روز باستانی و روز مذهبی بزرگداشت "زن" به چه دردی می خورد وقتی...

هنوز برای "من"، یک آقا بالاسر متصور و ضروری خوانده می شود.

زنانگی دورتر شده از من، دامن های گلدار و سرخاب و وسمه و رقص های میان روز، همه به قصه ها، به یادداشت ها و آرزو ها پیوسته...

+برای دیدن عکس های بیشتری از من، من رو در اینستگرام دنبال کنید، لینک ورود به اینستا در ستون سمت راست و پایین همین وبلاگ هست.


برچسب‌ها: عکس, زن, 8 مارس, اینستگرام, سیدمهدی موسوی
[ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 12:7 ] [ الهـام ] [ ]
 

بمانم، بخوانم، برقصم، بمیرم ...

دگر هیچ چیزي برایم مهم نیست


برچسب‌ها: سیدمهدی موسوی, زن
[ شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:27 ] [ الهـام ] [ ]

1 گاهی باورم نمی شود؛ این منم که غصه چند ساله ام را زمین نمی گذارم و مدام روی دوشم با خود حمل می کنم... باورم نمی شود امسال هم گذشت و من هنوز عزادارم...

2 الان خیلی دلم خواست از یک چیز خوب و امید بخش بنویسم؛ ولی خب تا اطلاع ثانوی... هیچی.

3 گاهی زندگی ادم را مجبور می کند تا خرافات را باور کند، مثل من که بعد از چند سال تلاش بی ثمر برای سبز کردن یکم عدس یا گندم، امسال هیچ ذوقی برای سبزه داشتن ندارم، اصلا همون کاکتوس قشنگ جدید ام رو میذارم کنار هفت سین.... مهم اینه که رنگش سبزه. مهم اینه که باور کردم؛ تو دست ما سبزه عمل نمیاد.

امضاء: یک عدد الی خرافاتی


برچسب‌ها: خرافات
[ شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:1 ] [ الهـام ] [ ]

اومدم بگم بیاییم امسال در پیامک های تبریک سال نو، چه پیامکی، چه وایبری و واتساپی و چه به هر روش دیگه ای.... اصول درست نویسی فارسی رو رعایت کنیم. منظور این نیست بیاییم کلمات سخت و درشت و غریب و حتی گاهی کلمات غریب باستانی رو رعایت کنیم، نه!

بحث من فقط درست نویسی ه همین زبان رایج امروزمونه... بدون خلاصه کردن کلمات، بدون فینگیلیش، بدون کلمات اختصاری و بازی های مجازی و با رعایت نقطه ویرگول و تا جای ممکن بدون کپی پیست...

هدف این پست برانگیزاندن یک چالش نیست، ولی خب، بد نیست به دیگران هم توصیه کنیم.


برچسب‌ها: درست بنویسیم, فارسی, عیدانه
[ دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:15 ] [ الهـام ] [ ]

سرنوشت عجیبی است که من سال هاست یک پایه درست و حسابی برای تعطیلی جمعه ها ندارم، کسانی که می خواهمشان هر کدام به دلایل مختلفی نیستند؛ خانواده، شغل، زنگی فردی، محل زندگی، فامیل، دانشگاه....

جمعه های تنهایی ام را بعد از یک خوابِ سیر بر می دارم، توی کیفم می گذارم و با خودم به سینما می برم، نزدیک ترین سانس هرفیلی که باشد همان را تماشا می کنم، بدون تردید. بعد از یک فست فودی خیلی ارزان یا نان شیرمالی، نیم وعده کوچک و ارزان و پر کالری ای می گیرم و می خورم و می روم به سمت بازارچه... خوبی بازارها و بازارچه ها اینست که راحت در میان مردم، شادی شان، خریدشان، خوردنشان، خندیدنشان، عشقشان، گم می شوی و کسی هم کار به کارت ندارد. اغلب در بازارچه ها یک طرف قضیه خوشحالند  و سرخوش از جیب های پر شده و یک طرف دیگر بی خیال از جیب خالی شده، خوشحال ند از کیسه های پر شده... خیلی خوب است. تقریبا(نه همیشه) در بازارچه ها غمی نیست.

بعد می نشینم توی یک اتوبوس و تا رسیدن به "تدی" زل می زنم به آدم ها...

پشت رل تدی که می نشینم به سمت خانه، پنل را که می گذارم، چهار تا ده تا آهنگ را به جلو می برم و روزمرگی و همیشگی ام شروع می شود و من می مانم با دو تکه خرید لامصرف و تنهایی تمام نشدنی جمعه هایم.

[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 16:28 ] [ الهـام ] [ ]
مثلا یک روز با خدا قهر کنم

بنشینم لبه ی پشت بام

و بگویم: حالا باز هم باد بفرست

باد مخالف

لعنتی...


هرکجا برگِ خشک بود، افتاد/ باغ، نالید و گفت:
- «باد، مباد!»
در شگفتم، گناه باد چه بود؟/ برگ، خشکیده بود، باد ربود.
باد، هرگز نبود دشمنِ برگ/ مردن برگ، دست باد نبود.          "فریدون مشیری"

 


برچسب‌ها: باد, بام, خدا, مثلا, قهر
[ چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:37 ] [ الهـام ] [ ]

تا

شاید

آن

تکه ابر تنها در آسمان شهر، من باشم..

 


برچسب‌ها: ابر, آسمان, تهران, عکس, تنها
[ دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:32 ] [ الهـام ] [ ]

 دخـــــتر : عزیــــزم! من دیـــگه دارم یخ میزنـــــم! پســــــر : الهی فدات بشم مـــــــن! یه 5 دقیقه ی دیگه م صبر کن، بعدش کاپشنتو بهت پس میدم..

می دونید چیه، این جک ها برای بعضی ها خاطره ست... 

دلیلش هم فقط اینه که متاسفانه، پسرهای امروزی، مردهای دیروزی نیستند، بلد نیستند چتر حمایت و علاقه شون رو روی سر ادم ها باز کنند، برعکس... 

مردی که فقط و فقط بلد باشه یکم توجه خرج زن زندگیش(دوست- همکار- دوست دختر- نامزد- همسر- خواهر- ...) بکنه، واقعا خیلی کمه. اگر همچین مردی دارید خیلی محکم بچسبید بهش، اگر مردتون حتی در حد تعارف بلد بود که جویای گرسنگی و تشنگی و احیانا خرید احتمالی شما باشه، خیلی قدرش رو بدونید...  

البته شایدم بی تقصیر باشند و در ابطه ای خارج از رابطه شما، انقدر اصطلاحا تیغ زده شدند که ...،  نمیدونم.

قبلا یک پست نوشتم ازینکه مد باید چطور با زن مورد ارتباطش رفتار کنه.... فقط جهت یادآوری "از لذت های داشتن یک مرد"

اما الان که پست بالا رو خوندم، انگار موقع نوشتنش حال بهتری از الانم داشتم. 

[ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:33 ] [ الهـام ] [ ]
عاشقی شاید برایم

همین روزهایی ست

که موهایت؛ جو گندمی می شود

...

[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 14:2 ] [ الهـام ] [ ]

از آدم نپرسند، چند کیلویی؟ حقوقت چقدر است؟ مادرت را بیشتر دوست داری یا پدرت را؟ آخرین کتابی که خواندی چه بود؟ تا حالا عاشق شده ای؟ پول هایت را چکار می کنی؟ یه زنگ نمی زنی حالی بپرسی! ابروهای خودته؟ دماغت رو عمل نکردی؟ چه حسی داری که سی سالت رد شده؟ چرا ازدواج نمی کنی؟ ناخن هات رو کاشتی؟ چقدر همه چیزت رنگی رنگی ه! واقعا تاحالا استخر نرفتی؟ کدوم هتل بودین؟ ...

مثلا یک روز بیاید که مردم بدانند چه سوال هایی شاید خط قرمز و خطوط شخصیتی کسی باشد و نپرسند هر چه که دلشان می خواهد.. مثلا از همین فردا صبح..


برچسب‌ها: حس خوب
[ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 20:23 ] [ الهـام ] [ ]
از آدم نپرسند، مرخصی می گیری که چه کنی!!!


برچسب‌ها: حس خوب
[ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 20:14 ] [ الهـام ] [ ]
از آدم نپرسند، نظرت درباره بغل دستی ات چیست!


برچسب‌ها: حس خوب
[ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 20:12 ] [ الهـام ] [ ]
به نام خدا

پروردگارا، امروز که به زمین سر زدی کاسه نیاز مرا هم پر کن
دست خالیم را ببین
پروردگارم شاید باور نکنی...
آن روز ها که نبودی ، شایدم بودی و مسافر آسمان بودی
آن روزها من عاشق شدم
حالا که بازآمدی..
باید از عشق فارغ شوم؟
پروردگارم مرا بگذار، بگذار عاشق بمانم....


(آنقدر دعايت مي كنم تا برآورده شوي.)
: وما أرسلناك إلا رحمة للعالمين..