چه خشونتی در ما بروز کرده است، روزانه ده ها عکس و فیلم از جنایات مختلف در دنیا، در خانه ها، در مدارس دست به دست می گردند و به سمع و نظر و توجه ما می رسند.. و ما ثانیه ای تاسف می خوریم، لایک و تاییدمان را می نشانیم پایش و می گذریم.. می گذریم و باز زندگی به روال همیشه در ما می گذرد..

اینهمه سختـ ـدلی از کجا آمد!!


جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمی کنی/ هر چه غم و بلا رسد از تو به جان ما رسد/ دور ز جان خستگان رنج و بلا نمی کنی...


صد پند لقمان حکیم به فرزندشون

[ دوشنبه سی ام تیر 1393 ] [ 15:12 ] [ الهـام ] [ ]

بچه که بودیم، از دلخوشی های ما این بود که سال به سال دست ما رو می گرفتند و می بردندمان سفر امام رضا، در یک مسافر خانه ی متوسط جا می گرفتیم و روزی دوبار چرخان چرخان، می رفتیم در صحن و حرمش می نشستیم، با سواد نصفه نیمه یا حتا نداشته مان زیارت نامه می خواندیم و حواسمان به همه چی بود جز زیارت نامه..

در راهِ رفتن مدام جلوی ویترین ها پایمان شل می شد و  برای داشتن یک انگشتر عقیق یا یک اسباب بازی پر سر و صدا و یا یکی از آن قاب عکس های چراغ دار دلمان غش می کرد.

می نشستیم برای نماز غروب در صف، منتظر تا پسر بچه ای بیاید و مادر نان شیرمال یا پیراشکی برایمان بخرد. نماز که شروع می شد، خوراکی را بر می داشتیم میرفتیم کنار حوض ، بعضی ها دیرشان شده بود و تند و تند وضو میگرفتند ما اما کاسه های طلایی را مدام ازین طرف پر می کردیم و از آن طرف خالی.. کاسه های طلایی پنجه دار..

تمام صحن که به سجده می رفتند غرق تماشای سکوت می شدیم و سعی می کردیم شاید از آن عقب ها ، امام جماعت را ببینیم،..

با دیگر بچه هایی که آنجا بودند دوست می شدیم و هر روز غروب به ذوق دیدنشان می دویدیم، قرار می گذاشتیم حتا برای هم نامه بنویسیم برای اصفهان، برای شیراز، برای تبریز، برای آبادان، اما هرگز آدرسی نمی گرفتیم.

بر می گشتیم سر صف نماز پیش مادر و از نخودچی کشمشی که آن خانم مهربان کاشانی بهمان می داد می خوردیم و ریز می خندیدیم..

صف کفشداری ها، زیارت شیخ بهایی، تماس اتفاقی پر های رنگی به سر و صورتمان، دلخوشی های ریز و سرگرمی هایی بود که بین خودمان تقسیمش می کردیم، چقدر آرزو می کردیم قدمان بلند شود تا خودمان را در آیینه کاری راهرو ها تماشا کنیم...

یک عصر مساعد هم پدر دست مارو می گرفت و در بازار سر بسته می چرخاند، کیف می خرید و روسری، بلوز و حتا جوراب و دمپایی، اما هرگز برایمان انگشتر و گردنبند بدلی نمی خرید، ما را می برد در طلا فروشی و یکی شبیه النگو هامان پیدا می کرد و صدای جینگ و جینگ دستمان را بیشتر می کرد..

در مشهد کوهسنگی و خواجه ربیع و شهربازی و هر جا که دیدنی بود می چرخیدیم، خرید می کردیم و بستنی می خوردیم..

روز آخر می رفتیم برای زیارت وداع، برای کبوتر ها دانه می بردیم، از حیاط سقاخانه و از شیر آب های چشمی آب می خوردیم و می رفتیم در ایوان طلایی می نشستیم، کوچک تر که بودیم پدر بروی شانه هایش، بزرگتر که شدیم مادر چادر را دور گردنمان سفت می  کرد و با صلوات های بلند ما را می رسااند به ضریح برای خداحافظی، و ما برای سلامت پدر و مادر و سفر های بعدی دعا می کردیم، حواسمان به همه چیز بود از آن قاب های شمشیر روی آیینه کاری های دیوار، گل های گلایل بالای ضریح، لباس هایی که بالا انداخته شدند و پایین نیامدند، ثروت اسکناسی بی حد امام پشت شیشه ها، اسکناسی که مادر می داد را از شکاف درون می انداختیم و چشم می بستیم و دعا می کردیم،..

دیدن زنان اعراب، شهرستانی ها، ترکمن ها، پوشش ها وگویش ها...دنیایی بود برای خودش.

هنوز هم هر سال به زیارت می رویم، سال هاست من و مادرم دوتایی، دو شب می مانیم، سه بار برای زیارت و نماز می رویم و حالا چیزی که ذهن من را مشغول می کند آدم هایند، سخنرانی که دین ومذهب و سیاست را قاطی پاطی کرده، دختر جوانی که بچه چند ماهه اش را کنار سجاده خوابانده، پیر هایی که نمازشان را روی صندلی و میز می خوانند. و قصه آدم ها، مادری که از عروس هایش می گوید، زن جوانی که از کار و بار همسر دومش که سن پدرش را دارد، می گوید، همه انگار نشسته اند و سفره ی دل گشوده و دلشان را سبک می کنند از رنج های زندگی، همه اینها می دانند، امشب که بروند و فردا شب که بیایند هم بازی کنار حوضشان به شهرش بازگشته و هرگز دیگر نخواهند دیدشان.

موقع خروج عقبکی می رفتیم و سعی می کردیم ببینیم مادر و پدر چه می گویند زیر لب تا می رسیدیم به پرده فرش دستباف...


 گفتم که چرا دورتر از خواب و سرابی /گفتی که منم از با تو ولیکن تو نقابی
فریاد کشیدم تو کجایی
 گفتی که
طلب کن مرا تا که بیابی
چون همسفر عشق شدی ، مرد سفر باش /هم منتظر حادثه ، هم فکر خطر باش
هر منزل این راه بیابان هلاک است / هر چشمه سرابی ست که بر سینه ی خاک است

[ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ] [ 16:22 ] [ الهـام ] [ ]

در سفری که 5سال پیش داشتم...

خونه خدا ازون چیزی که تصور می شه کوچیک تر و خودمونی تره..


من بعد ازینکه از سجده بلند شدم ، اولین بار کعبه رو دیدم.. وقتی رفتیم تو صحن و مقابل خونه سیاه قرار گرفتم نگاهم رو به آسمون رفت..
یه دسته پرنده از سمت راست اومدن، شاید صدها پرنده، آسمون مرکز زمین بود انگار، دور سر خونه ی سیاه گردیدند و طواف کردند .. چرخیدند و گردیدند و  از سمت چپ از حریم خارج شدند..
مثه معجزه ها... مثه قصه ها... مثه خیال...


خوشی جان، خاطراتت چقدر شبیه خاطرات ـمه.. انگار تکرار می شویم.

[ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ] [ 14:25 ] [ الهـام ] [ ]

شهامت می خواهد

تورا به جاده سپردن...

و من سپرده ام تورا .. من ـه لعنتی.

+تو از جاده ی عشق دل می بُری. ولی ایستادن فقط کارماست. ما که قصمون قصه خواب نیست. بیا دل به دریا بزن شک نکن. سرانجام این رود مرداب نیست.

[ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ] [ 14:6 ] [ الهـام ] [ ]
نشسته ام رو به دعا، خواب گرفته است مرا...

گمانم مستجاب شده ام.

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 1:1 ] [ الهـام ] [ ]
دخترکی را می شناسم که باز جسورانه عشقش را جا می گذارد سر یک خیابان ِ اشتباهی...

سر ِ یک زمان ِ اشتباهی حتا..

[ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ] [ 1:59 ] [ الهـام ] [ ]
پروردگارم!!

در مشرقی ترین دنج جهان نشسته ای یا در مغربی ترین ازدحام آرمیده ای؟؟

چشم هایم تقارن به خواستنت باخته 

از بس در میانه ی تخیلات واهی تو را جستم و نیافتم!... 

 

[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 12:41 ] [ الهـام ] [ ]
تابستان که بیاید نمی دانم چند ساله میشوم اما صدای غریبی مرتب می گویدم؛ - پس تو کی خواهی مرد!؟ " سید علی صالحی "
[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 2:44 ] [ الهـام ] [ ]
 

 

[ یکشنبه یکم تیر 1393 ] [ 23:6 ] [ الهـام ] [ ]
همان دم که لب هایت_ بهتر بگویم بوسه هایت _ را میان دو بازویم نشاندی.. بال درآوردم.. من به قربانت.
[ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ] [ 14:41 ] [ الهـام ] [ ]

ایستاده ام و به هر سو دنبال تو می گردم، نگاه در چپ، نگاه در راست.. نیستی.. در خود می نگرم..

ذراتی از تو در من جا مانده است لعنتی.. کولونی سلول هایت در من، انقلابی ست در خاورمیانه ی جهانم، اینجا در دنج ترین چای خانه های شرقی این زن، تکیه داده ای و هر نیم ساعت یکبار عاشقانه ای سفارش می دهی..


+

[ یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ] [ 12:19 ] [ الهـام ] [ ]
عصر همان عصر های همیشگی خرداد است

فقط تو ـیش فرق کرده ای لعنتی..


تو به انکار مکوش..

[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 19:44 ] [ الهـام ] [ ]

نه اینکه من یک دختر باشم با کفش های پاشنه بلند، یا با چشم هایی همچون سرندیپیتی، نه.. من یک دختر معمولی ام با چندین جفت کفش تخت و یک جفت چشم معمولی.. که تو از دلش بیرون نمیروی.. 

[ چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 ] [ 21:57 ] [ الهـام ] [ ]
حالا که اینها را برایت می نویسم نشسته ام پشت فرمان اتومبیل خاموشی که تو را برای روشن شدن کم دارد.. برای رفتن، برای رسیدن،..

 

همیشه داشتن بنزین و سوییچ؛ بسم نیست.

[ چهارشنبه هفتم خرداد 1393 ] [ 22:12 ] [ الهـام ] [ ]
در من زنی هر صبح به وقت طلوع آفتاب به دار آویخته میشود..
[ سه شنبه ششم خرداد 1393 ] [ 14:58 ] [ الهـام ] [ ]

روزها چنان جان فشانانه خود را فدای یکدیگر می کنند که باور نمی کنم به بقای خود اهمیت بدهند... روزها فدای شب ها و روزهای بعد می شوند... و این عمر ماست.. دلخوشی هایم کوچک تر از قبل ست؛ سخت گیر تر نشده ام و تنها چیزی که از زندگی می خواهم یک دوست داشتن ساده است.

کاش خانه ای بود از آنِ تو و قالیچه ای از آنِ من.. و یک لحظه تصمیمِ ما و تمام.


 

بار اولی ست که این خانه را از پشت سیستم های کلنگی کافی نت می بینم... و برایتان می نویسم... می خوانمتان، نداشتن کامنت حمل بر نبودن من نباشد لدفن.

[ دوشنبه پنجم خرداد 1393 ] [ 11:52 ] [ الهـام ] [ ]
مثل آخرین باران اردیبهشتی

بر جان خشکیده ام..

[ چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 19:9 ] [ الهـام ] [ ]
هفت چاکرای بسته داری لعنتی که به روی من گشوده نمیشوی..
[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 15:20 ] [ الهـام ] [ ]
کاش آن شب،  از بالای آن صخره افتاده بودم و تمام.

خواب است دیگر، شاید هم تعبیر شود..


جواب سلام،  علیک است. 

 

[ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 8:22 ] [ الهـام ] [ ]
سال هاست 

که تمام پنج شنبه ها 

برای من،  روز پدر است..


حیدر بابا ایلدریملار شاخاندا سللر سولار شاقّیلدیوب آخاندا قیزلار اونا صف باقلیوب باخاندا..
 سلام اولسون شوکتوزه ائلوزه منیم ده بیر آدیم گلسین دیلوزه..
[ سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 ] [ 1:23 ] [ الهـام ] [ ]
چه غريبانه مانده ام با خود..

همچون یونس در دل ماهی اش 

یا نه! 

همچون غریقی که منجی خود را به زیر آب میکشد..

[ یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 0:57 ] [ الهـام ] [ ]

از وقتی یادم میاد از بچه های کوچیک خوشم نمی اومد، بچه های تازه به دنیا اومده رو هرگز بغل نمیکردم، جلب توجهم رو نمیکردند و حتا تصور داشتنش برام عجیب بود.

تا چند سال پیش که در آستانه بلوغ سی سالگی همه چیز عوض شد، آرزوی داشتن دو قلب تپنده در وجودم بسراغم اومد، تصور بارداری های روانی داشتم، مادر میشدم و با دیدن هر بچه ای آب از لب و لوچه ام آويزون میشد، میمردم فقط برای داشتنش.داشتن اون کوچولو هایی که معلوم نیست ماهی اند یا بچه خرس،. دو سالی به همین منوال گذشت،  اگر آرشیو سال 89 تا 91 رو بخونید متوجه ام میشید.. 

تا اینکه بالاخره نزدیک یکسال پیش تبم خوابید.

حالا باز رسیدم به اونجا که هیچ جوری، هیچ شکلی هیچ جنسیتی، هیچ سایزی ازین موجودات از من دل نمیبرند.. دلم هیچ نمیخواهدشان،  تمام شده هوس زنانه ام، باز برگشته ام و خودم شده ام...

[ پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393 ] [ 21:20 ] [ الهـام ] [ ]
وقتی برویم بنشینیم در فاصله سه چهار متری دریا روی ماسه ها، زل بزنیم به رقص موج ها و دل بدهیم به خنکای نسیم، وقتی انقدر بنشینیم که نور و روشنی و تلالو برود و غروب سرخ بر جایش نشیند..

وقتی آنقدر تاریک و سرد شد که تابت و تابم برای گرمای آغوش عشق بی تاب شد.. 

همون وقت، همون لحظه شاید دوستم داشته باشی و تمام..

+و در باغ بهشت 

[ پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393 ] [ 10:40 ] [ الهـام ] [ ]
وقت ه رفتن ه.
[ چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ] [ 20:45 ] [ الهـام ] [ ]
دیوانه ام،  همچون یک ماهی آزاد که در خلاف جریان رودخانه میرود.

[ سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:34 ] [ الهـام ] [ ]
حال عشقو بهم میزنم.. 

[ دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:23 ] [ الهـام ] [ ]
به مرغ عشق ها نگاه میکردم و با خودم میگفتم کاش تمام معشوق ها، از باز کردن در قفس ناتوان بودند. بعد با خودم گفتم نه، آن عشقی عشق است که در قفس باز باشد و معشوق نه پای رفتن داشته باشد، نه دل رفتن. عشقی عشق است که در قفس باز باشد و معشوق از مهربانی ات خسته نشود. عشقی عشق است که در قفس باز باشد و معشوق از دوست داشتن زیادت نهراسد. عشقی عشق است که..


+ کاش حواسمان باشد، لحظه های باهم بودن چه کوتاه است. 

[ یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 ] [ 22:28 ] [ الهـام ] [ ]

آدمی نباید تو زندگی به بهانه ی  منطق، بدهکار خودش و دلش بشه..


اگر کسی را یافتید که حاضر بود برای حفظ رابطه تان از بدترین شرایط عبور کند ،
هرگز عشقش را دست کم نگیرید !

موریس مترلینگ

[ یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 ] [ 11:13 ] [ الهـام ] [ ]
دو گروه منو آزار میدن، اونا که از کسی یا جایی امانت گرفتم و خوندم و پس دادم. و اونا که خوندم و گرفتن بخونن، خوندن اما پس ندادن. پس به شکل معمول از بین هر ده کتاب که بخرم، دوتاش رو قبلا جایی، طوری، زمانی خوانده ام.

پارسال و پیرارسال نمایشگاه کتاب رو تحریم کرده بودم، اما فردا میرم که به حول و قوه الهی اونجا یه ناهاری بخورم..

یکبار اینجا گفتم که بعد از "او" فقط دو آرزوی اساسی دارم، یک باغچه کوچک و یک کتابخانه بزرگ.

[ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 2:26 ] [ الهـام ] [ ]

می روی ،می گردی و می چرخی و برای خودت کلی سلیقه به خرج می دهی و دور از هزینه ها و بار مالی اش، لباس خوشگلی گیرت می آید، ست می کنی و جور می کنی و خوشحال به خانه بر می گردی، لباس ها رو پوشیده جلوی آیینه میچرخی و لازم باشد حتی حرکت موزونی هم با عشوه در آیینه برای خودت اجرا می کنی.. لباس های ست شده و رنگی رنگی تابستانی ات را بعد از اتو کشی و بررسی بند و دکمه ها، آویز کمد لباس هایت می کنی و خیالت راحت که هر وقت زمان مصرف برسد، می پری و برشان می داری و تن می کنی و برای بار دوم وقتی کسی که دوسش داری از لباست تعریف میکند و یا چشم هایش برق می زند از داشتن لباست ذوقمرگ می شوی...

مبادا فصل ها بچرخند و تکرار شوند و تو بر حسب اتفاق لباسی را در میان لباس هایت بیابی که گذاشته بودی اولین بار برای چشم نوازی "او" بپوشی.. و لباسی میان لباس های همیشگی از یاد رفته باشد.

مبادا سال دیگر همچین وقت هایی..


+ کائنات عزیز؛ سپاسگزارم.

[ جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 ] [ 17:42 ] [ الهـام ] [ ]
به نام خدا

پروردگارا، امروز که به زمین سر زدی کاسه نیاز مرا هم پر کن
دست خالیم را ببین
پروردگارم شاید باور نکنی...
آن روز ها که نبودی ، شایدم بودی و مسافر آسمان بودی
آن روزها من عاشق شدم
حالا که بازآمدی..
باید از عشق فارغ شوم؟
پروردگارم مرا بگذار، بگذار عاشق بمانم....


(آنقدر دعايت مي كنم تا برآورده شوي.)
: وما أرسلناك إلا رحمة للعالمين..
امکانات و اطلاعات جانبی
Instagram
MeLoDiC