آیا در ارتباط بین سوزش سر معده و اوضاع این روزهایتان نشانه هایی ست و شما به آن ها توجه نمی کنید! 

 

پ.ن: ا خ ر ک ک ت د  د ه ن!

پ.ن2: سوره رنجش، آیه یکی مونده به آخر.

[ دوشنبه یکم دی 1393 ] [ 15:24 ] [ الهـام ] [ ]
زمستان هم آمد

تو نیامدی!

من بلندی شب و تاریکی را جشن نمی گیریم، طلوع را جشن می گیرم و امروز ۱ دی روز میلاد خورشید است.

[ دوشنبه یکم دی 1393 ] [ 11:19 ] [ الهـام ] [ ]
شده تاحالا زندگی نباتی تون رو فراموش کنید؟ بشوید یک ماشین، صبح بیدار شده مسواک بزنید، بپوشید، سوار ماشینتان بشوید، بروید، پارک کنید،با آرامش انگشت بزنید، پشت میز، 3لیوان چایی بنوشید و سر ساعت یک ناهارتان را گرم کنید و بخورید. هوا که تاریک شد باز انگشت بزنید، سوار ماشینتان بشوید، بروید، پارک کنید، در را با کلید باز کنید، چایی بریزید بنشینید، 5-6 رج از کلاهتان را ببافید، تهی شوید از بیداری، بخوابید و فردا باز...

شده تا حالا زندگی نباتی تون رو فراموش کنید؟ بر حسب برنامه بعد و قبل از بیداری و قبل از ناهار بروید دستشویی، سردتان نشود، شکلات و شوری دلتان نخواهد، بوق نزنید، به ترافیک فحش ندهید، دوری و نزدیکی جای پارک برایتان مهم نباشد، ندوید، دیرتان شد اصلا به روی خودتان نیاورید، غذا خورده یا نخورده "دلتان پر باشد"، ذوقی برای کلاهتان نداشته باشید، شعر نخوانید، حرف های مادرتان را فقط بشنوید ولی گوش ندهید، رنگ ها برایتان بی رنگ شود.

شده تا حالا تهی شوید از روح؟ تهی شوید از زندگی؟ تهی شوید از هرچه عطر، از هر چه طعم، از هر چه گرما،..

به قول اون دختره تو اون فیلم سینمایی دیشبی تو شبکه نمایش: آرزوم اینه که اونایی که دوستشون دارم، کنارم باشن.

[ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 ] [ 14:23 ] [ الهـام ] [ ]
نقطه قوت تو نقطه ضعف منه؛

بوسه هایت!


از نمی دانم چه کسی است، این مطلب.

[ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 ] [ 10:2 ] [ الهـام ] [ ]

مثلا همین امروز صبح، دست های دعای مادرم، یک گاردریل عظیم را از سر راهم کنار کشید....

تا  من به دونیم، قسمت نشوم.

و الان یک عدد الی درسته باشم، مقابل مونیتور و حتی ترس از ندیدن آن گاردریل بزرگ در دلم نمانده باشد و پر کشیده باشد و جایش را به لبخندی داده باشد بر لبم و اینکه مادرم هرگز اینجا را نمی خواند ولی من از همین تریبون به او سلام می کنم؛ سلام مادر، سلامت باشی./

[ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 ] [ 9:47 ] [ الهـام ] [ ]

مثلا 

یکبار بیایی

و 

نروی./

یا دست کم، راه بسته باشد و کارگرها مدام مشغول کار....


گرچه هنگام سفـر جاده ها جانکاه اند/ روی نقشه، همه ی فاصله ها کوتاه اند!/ فاصله بین من وشهر شما یک وجب است/ نقشه ها وقتی ازاین فاصله ها می کاهند/ .../ چند قرن است که خرما به نخیل است وهنوز/دستهای  طلب  ازچیـدن آن  کوتاهـند. غلامرضا طریقی

 

[ سه شنبه هجدهم آذر 1393 ] [ 12:20 ] [ الهـام ] [ ]

گمونم یکی از بدترین اتفاق های ممکن، اینه که از خونه دور بشی و ببینی که موبایلت جا مونده!!! فقط یه خوبی داره اینکه دیگه نگران نیستی که جای دیگه ای جا بذاریش :))

چه چیز مهم دیگه ای هست که جا گذاشتنش ممکنه انقدر اذیتمون کنه؟ نمیدونم من چند روز پیش کلا بدون کیف پول رفته بودم بیرون و اصلا نگران چیزی نبودم :تیر

و البته نکته آزار ددهنده اینجاست که شماره های واجب و ضروری رو حفظ نیستیم و ممکنه به خیلی ادم ها و اتفاقات دسترسی نداشته باشیم!!

[ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 ] [ 11:47 ] [ الهـام ] [ ]
یک اتفاق بد زندگی من اینه که از وقتی شش ماهه بودم، نرفتم شیراز و بیست سالی میشه اصفهان نرفتم... و خیلی جاها هم کلا نرفتم، تازگی ها برای اینهمه سفر که نرفتم غصه می خورم، بیشترتر از وقتی که عکس دوستم رو با برج ایفل دیدم :/

 

امضاء: یک الی ِ حسود

[ پنجشنبه سیزدهم آذر 1393 ] [ 23:17 ] [ الهـام ] [ ]
بعد داشتم فکر میکردم همه عزیز از دست داده ها، چهل روز که میگذره و یکی میاد که لباس مشکی هاشو دربیاره،  سرشون داغ و سنگین میشه، یا فقط من اونجوری بودم،...

سیزده سال پیش، آخر های فروردین... 

[ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 ] [ 19:56 ] [ الهـام ] [ ]
بعد قرار باشه، رو یکسری محتوا کار کنی با عنوان کارمند سالم، که آی ملت اینجوری بشینید و اونجوری بخورید و یجوری ببینید و ازین حرفا... بعد خودت تقریبا هیشکدوم رو رعایت نکنی....

بعله این سرویس جدید ماست :)

اینم منم :/

[ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 ] [ 14:45 ] [ الهـام ] [ ]
بعد یک چیز عجیبی در عصر های من هست، که باید بدون زره، بدون کلاه خود، بدون سپر، فقط و فقط با یک ذهن آهنین به مبارزه اش بروم.

یک موجود عجیب که متاسفانه آنهم با تـ شروع می شود.

تـ مثل ترافیک.

[ سه شنبه یازدهم آذر 1393 ] [ 17:30 ] [ الهـام ] [ ]
تازگی ها به شکل عجیبی دارم به این فکر می کنم، می تونستم برای این نوشتن ها- مثلا- از یک جایی، کنگره ای ، جشنواره ای، جایزه بگیرم.

و باز تارگی ها به این فکر می کنم که گمانم می توانستم، قصه های کوچک بنویسم ولی ننوشتم و تنبلی کردم و گذاشتم تا ذهنم کوچک بماند و تنبل...

من به شکل عجیبی استاد نیمه کاره رها کردن همه چیزم.... همه چیز.

بیا بنویسیم روی خاک ، رو درخت ، رو پر پرنده، رو ابرا . . . بیا کلا گند بزنیم به منابع طبیعی..

[ سه شنبه یازدهم آذر 1393 ] [ 14:25 ] [ الهـام ] [ ]
که مثلا در این سرمای خشکِ این روزهای تهران، با من از فروشگاهی به فروشگاهی بیایی، پا به پا و خسته نشوی، دقیق باشی که رنگ ها با صورتم جور باشد، که لباس به قدر نیاز گرم باشد، نظر بدهی و با علاقه در آینه براندازم کنی، بهانه بگیرم و تمجیدم کنی...

که مثلا کسی باشد به وقت خرید، کنارم باشد تا اینقدر در اتاقک های پرو، احساس غربت نکنم، دو به شک نمانم میان پالتوی زرشکی مخملی و چرم قهوه ای سوخته...

که مثلا تمام خرید ها را در دست بگیری تا نزدیک ترین کافه و من فقط جفت دستهایم را در جیب هایم گرم کنم و زل بزنم به نگاهت....

که مثلا در خانه خرید ها را باز بپوشم و دور بزنم و تو ست های مورد نظرت را بگویی و من گاهی فقط گاهی حتا نیاز نباشد به این چیزهای ساده هم فکر کنم...

که مثلا همین الان چند سالی می شود که خرید درست و حسابی نکرده ام و فقط به رفع نیاز ها پرداخته ام، حتی عید ها، حتی جشن های عروسی، حتی وقتی برای خودم جایزه میخرم... عجیب است سال هاست یک ست کامل و دلچسب خرید نکرده ام از بس تنهایم.

[ سه شنبه یازدهم آذر 1393 ] [ 11:10 ] [ الهـام ] [ ]
دو تا چشم جدید می خواهم

برای نگریستن

برای نه گریستن،

گریستن تمامم کرد.

 

+تو، پایان همه ی دلتنگی ها!

[ یکشنبه نهم آذر 1393 ] [ 13:58 ] [ الهـام ] [ ]
اگر با من نبودش هیچ میلی چرا -قلب- مرا بشکست لیلی 

 

دارم به تمام ظرف های شکسته ام فکر می کنم.. 

و گنجه ای که از ظرف خالی شده./ 

 

 

[ سه شنبه چهارم آذر 1393 ] [ 20:48 ] [ الهـام ] [ ]
علم محض منی

نباشی، طفلی نوپا بیش نیستم

طفلی که از ترس، چادر سیاه -دستانِ- مادرش را رها نمی کند.

تو شمارش معکوس شبی

و طلوع... 

[ شنبه یکم آذر 1393 ] [ 12:33 ] [ الهـام ] [ ]
تهران

همین شهر آلوده ی شلوغ و بلبشو

همین ماتم کده ی گاه به گاهی

همین خراب شده ی سرسام آور

شاهد ریشه انداختن ما بود

همدم لحظه های عاشقی

پیاده  و گران پرسه زدن هامان

دویدن ها، ایستادن ها به انتظار، خنده ها، قایمکی ها،...

کوچکی هامان، بزرگ شدن هامان

لحظه های عاشقی و فارغی

همین تهران

تهرانی که تو را به من داد و تو را از من باز ستاند.

+ این ها را باز بخوانید: +

+ پشت رویای من و تو

[ شنبه یکم آذر 1393 ] [ 12:17 ] [ الهـام ] [ ]
برای سلامتی تمام مادر ها، برای سلامتی مادر دوست من، دعا کنید، خیلی دعا کنید. 

به قول کسی که نمی شناسمش:

"مــــــــــادرم"
تو باشی و خدا
دنیا برایم بس است ...

[ چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 ] [ 17:24 ] [ الهـام ] [ ]

واقعا، یکم فکر کنیم، عکس و فیلم گرفتن از هر موضوعی واقعا چه ضرورتی داره، جز اینکه در خوشی ها، حس لذت بردن در زمان رو از ما میگیره و در ناخوشی ها  آزاردهنده و مزاحم ه!!! کنسرت میریم، موبایل ها نمی ذارن چیزی ببینیم، عاشورا میشه، همش با نگرانی داریم از جلوی دوربین مردم رد میشیم، عروسی باشه همینطور، اینم مرگ و میر جوون مردم...

به خودمون بیاییم، گذشته از بخش احترام به حریم خصوصی آدم ها، این کار واقعا در ضمن اینکه هیچ ضرورتی نداره و خیلی جاها ناپسنده، لذت زندگی کردن رو از ما گرفته..

به قول کسی؛ اینهمه که ایران عکاس داره، ژاپن دوربین تولید نکرده..

[ شنبه بیست و چهارم آبان 1393 ] [ 14:16 ] [ الهـام ] [ ]

ناصر عبداللهی عزیز، خسرو شکیبایی عزیز، هنوز به ندیدن و نشنیدنتان عادت نکرده بودیم اینک مرتضی پاشایی، سلطان عشق خوانی مارا جانانه در آغوش بگیرید تا این جمله باز زهر در جانمان بنشاند که دست ستبر روزگار گلچینی می کند.  

چقدر مرگ به ما نزدیک است و ما هنوز از همه چیز جک میسازیم، هم مدعی مسلمانی هستیم و هم مدعی تمدنی سه هزار ساله.. ولی افسوس،... 
 

مرتضی پاشایی،  نبودنت داستان های عشقی این نسل را نیمه کاره گذاشت.
"هزوارش خلقت "
23 آبان 1393
#مرتضی #پاشایی

[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 14:4 ] [ الهـام ] [ ]
تازگی ها، یعنی چند وقتیست فوبیای مرگ، ترس از مرگ، مرگ آنی، مرگ در حادثه به سراغم می آید، خیلی کم، خیلی سرسنگین ولی می آید و من سعی می  کنم راهش ندهم، درِ این ذهن لعنتی را ببندم و به افکار کذب و ترساننده ام راه ندهم...

مرگ یک چیز است، ترس از مرگ یک چیز دیگر... نکه از مردن بترسم نه، نکه از خلا ناشناخته، تاریک و ساکت آنسویش بترسم، نه!

از آنچه در این دنیای پوچ جا نخواهم گذاشت نگرانم. همین.

زندگی ارزش یکبار مردن را هم ندارد چه برسد که آدم هر روز بخواهد که بمیرد، نکه بخواهد که بمیرد، نخواهد و بمیرد..

معلوم هست چه می گویم یا کلمات با بارمعنایی مرگ در ذهنم بازی درآورده اند؟! نکند دارم میمیرم و مردنم از مرگ کلماتم آغاز شده!!

[ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ] [ 12:33 ] [ الهـام ] [ ]
می خواهم طلایی بمانم همچون خورشید

خورشید تابان

می خواهم سبز بمانم همچون آسمان

آسمانِِ سبز و آسمانِ آبی

../

کاخ آپادانای شوش

[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 12:20 ] [ الهـام ] [ ]

خیلی سال پیش جایی(+) خونده بودم وقتی شیعه تونست در ایران حکومت رو دستش بگیره، چون سالهای سال تقیه کرده بودند، هیچ گونه آداب و سنت خاصی مخصوص خودشون نداشتند، اومدند تعدادی آدم(سفیر لابد) فرستادند در شهر های مختلف دنیا تا کمی از آداب و رسوم رو جمع آوری کنند. یکی از این اداب تقلید از مردم یک روستا در ایتالیا بود که صلیبی رو بر میداشتند و می دویدند.

علی رغم اینکه این موضوع رو خونده بودم و هر سال با دیدن سنت علامت کشی یه ذهنم می رسید که چرا داریم کاملا مقلدانه و ندونسته یه صلیب رو پر و بال میدیم و حمل میکنیم و تازه حس اخلاص هم بهمون دست میده!! خیلی راحت می تونم بگم بنظرم واقعا ساده لوحانه است. ولی تا به امروز درست نمی دونستم جریان چی به چیه... تا این(حتما کلیک کنید) گزارش رو خوندم. و این عکس ها رو دیدم. چراغ اون مطالبی که خیلی سال پیش خونده بودم در ذهنم روشن شد و .... 

این علامت کشی های مخلصانه، عزاداری برای حسین(ع) است یا عزاداری برای مسیح(س)!!!!

اینطور به ذهن می رسه که عزاداری های ما کپی برداری بی نقصی از عزاداری های مسیحیان هست، فقط گمونم جرات مصلوب شدن رو نداشتیم، همون کارناوال ها، همون خود آزاری ها(قمه)، همون تو سر و سینه زدن ها، همون لبا س های نمایشی، همون...

تصور اینکه عباس(ع) با همچین صلیبی بر دوش میتونست جنگ کنه و اصلا راه بره، بیش ازینکه حزن انگیز باشه، خنده داره...

برای سوگواری امام مون خوبه خیلی متین، طوری که در شان مسلمون باشه، چارزانو تو هیئت، مسجد یا تکیه بشینیم و ذکر مصیبت کنیم و اشک بریزیم و دعا و قران بخونیم و قیمه مون رو بخوریم و بریم خونه. 

افسوس بیدار کردن اینهمه آدم که درقالب رفته، مسخ شده و اغلب کم دانش هستند، خیلی سخته، خیلی...

+ بعد اضافه شد: تشیع علوی و تشیع صفوی/ دکتر علی شریعتی

 

[ یکشنبه هجدهم آبان 1393 ] [ 11:59 ] [ الهـام ] [ ]
از من

تا تو

سفر باید کرد، چمدان باید بست، پشت هر بار رفتن آب باید ریخت، بغض باید کرد..

از تو

تا من

فقط به قدر پیاده شدن از پله های واگن یک قطار تا سکوی استقبال کنندگان راه است.

من می نشینم

تو بیا.

این قطار فراموش کار است خود می گوید هوهو و خود می پرسد چی چی!!! تو فراموشم نکن.

[ چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ] [ 14:36 ] [ الهـام ] [ ]
پارسال همچین روزهایی این ها رو نوشته بودم:

+زن بودن کمی درد دارد

+زن بودن کمی جاگیر است

+ زنی که با ایینه قهر کرده است

[ چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ] [ 13:58 ] [ الهـام ] [ ]

صبح در راه شرکت با خودم فکر میکردم، که قبلا متنی نوشتم که آیا باید حسین به ایران میومد یا نه... فکر میکردم اگر در همین برهه زمانی که ما هستیم. حسین بلاتکلیف بود و از حجاز بیرون زده بود کجا می رفت؟ به عراق و جنگ با داعش؟ یا به ایران ... در هر صورت ما تازه چالش آب رو پشت سر گذاشتیم و با کمبود منابع زمینی و زیرزمینی و آسمونی هم مواجه هستیم و تا اطلاع ثانوی فقط اسید داریم...

گمونم بازم همون بهتر که بره به عراق و بجنگه.... 

[ دوشنبه پنجم آبان 1393 ] [ 12:24 ] [ الهـام ] [ ]
زن بودن چقدر سخت است..

فرقی هم ندارد اینجا کوبانی باشد یا اصفهان...

فرقی ندارد با تو بجنگند یا تو بجنگی!

زن بودن همچنان سخت است..

فرقی هم ندارد که سواره باشی و ماشین لعنتی ات خاموش شده باشد یا پیاده باشی و بخواهی از بزرگراهی گذر کنی...

فرقی ندارد به تو مایل باشند یا تو متمایل!

زن بودن، تا همیشه سخت خواهد بود..

تا وقتی که مردهایی، مرد صفتی شان را فراموش کرده اند.

مرد که نباشد، زن بودن هم به خاطره ها، به یادها پیوند می خورد..

[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 16:57 ] [ الهـام ] [ ]
هيچوقت نفهميدم اینکه، عاشق آدم بشن، یعنی چی!!

[ یکشنبه بیستم مهر 1393 ] [ 23:21 ] [ الهـام ] [ ]
دیشب تا صبح در حیاط خانه مادر بزرگ بودم

تنها نبودم، جیرجیرک مرا برده بود..

این پاییز روزهای بد ِ خاطره بازیست، خدا به دادم برسد.


مادربزرگ -  گم کرده ام در هیاهوی شهر - آن نظر بند سبز را - که در کودکی بسته بودی به بازوی من. "حسین پناهی"

[ یکشنبه بیستم مهر 1393 ] [ 9:4 ] [ الهـام ] [ ]
سرما آمد.. 

آن سال، سرما که میرفت..  پدرم را برد، لعنتی..

[ جمعه هجدهم مهر 1393 ] [ 20:0 ] [ الهـام ] [ ]
به نام خدا

پروردگارا، امروز که به زمین سر زدی کاسه نیاز مرا هم پر کن
دست خالیم را ببین
پروردگارم شاید باور نکنی...
آن روز ها که نبودی ، شایدم بودی و مسافر آسمان بودی
آن روزها من عاشق شدم
حالا که بازآمدی..
باید از عشق فارغ شوم؟
پروردگارم مرا بگذار، بگذار عاشق بمانم....


(آنقدر دعايت مي كنم تا برآورده شوي.)
: وما أرسلناك إلا رحمة للعالمين..
امکانات و اطلاعات جانبی
Instagram
MeLoDiC


کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک