X
تبلیغات
...حرف هایی که به سختی کلمه می شوند
تنهاییِ بعد از تو

تنهاییِ قبل از تو
نیست!


... چون تپشی هراسان در قلبم چگونه پنهانت کنم.. و نمیرم ؟

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 0:38 ] [ الهـام ] [ ]
اگر یک دست کریستال چک مورد علاقه ام رو بشکنم و یا یک لیوان بلور اصفهان فرقی نمی کند، امکان ندارد شجاعت داشته باشم و خرده هایش را جمع کنم، من "فوبیای خرده شیشه" دارم، باید یک نفر بیاید جمع کند، جارو کند و صدبار اطمینانم دهد که حتی یک ریزه هم نمانده است.. وگرنه تا یک هفته از شعاع پنج متری ِ محل وقوع جرم رد نخواهم شد..
فوبیای خرده شیشه ام به همین جا ختم نمی شود، من از تمام آدم هایی هم که خرده شیشه دارند می ترسم، من از خرده های شکسته ی قلب آدم ها هم هراسانم، از خرده های قلب های شیشه ای همچون قلبم، که مبادا بشکند و خرده هایش در دلم بریزد که تمام خواهم شد که دیگر از شعاع چند متری خودم و دلم عبور نخواهم کرد..


- چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر / نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد.. نجمه زارع
+دلشوره دارم نازنین , دلشوره می‌فهمی ؟ / شاعر نبودی حال شاعر را نمی‌فهمی.. علیرضا آذر / آفت
[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 21:22 ] [ الهـام ] [ ]

نکند صبح بیدار شوم

و تمام شده باشم

بی آنکه با چشمهایت تجدید بیعتی کرده باشم..


از دنیا انصراف بدهم؛ از تو عمرا :)

-بی تو هر شب عاشقی بارانی ام, لاله پژمرده و زندانی ام, بی تو در کنج همه دلواپسی,. بی تو من آغاز یک ویرانی ام !!

[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 1:53 ] [ الهـام ] [ ]
یک روز

یک روز که تمام شد

یک روز که به شب مایل شد

بیا

دستم را بگیر

و بگذار دل بسپارم به راه بلدیتـ..(-به دست هاتـ.. -)


دستم نقاشی بلد نیست  اما دلم  برایت پر می کشد..

[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 23:32 ] [ الهـام ] [ ]
کاش هرشب، -هر شبی که تو نیستی-

باران یکسره ببارد

تا موجه شود، چرا تنها نشسته ام..


گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید، گفتی یا نگفتی!!

+در دلم باران ُ و این عشق جای خود را از کجا یافت؟! تا تنم را خیس و ابری تا دلم لبریز شوق است از چه باران را بهاریست

[ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 ] [ 21:11 ] [ الهـام ] [ ]
آدم ها گمان می کنند خاک (زمین) به اونها تعلق داره ، بی خبر ازینکه اونها هستند که به خاک تعلق دارند(همگی).

[ شنبه شانزدهم فروردین 1393 ] [ 22:59 ] [ الهـام ] [ ]

دو هفته ی اول سال که بگذرد، نویی تمام می شود، شیرینی ها تمام هم نشوند بیات شده و کم مزه می شوند، سبزه ها طراوت تمام می کنند رو به گندیدگی می روند اگر جایی وارد طبیعت نشوند، خنکی و باران اما جاریست هنوز..

دو هفته ی اول سال که بگذرد، نویی تمام می شود، باز می شود روال سابق، حال سابق، حس سابق، کار سابق، آدم ها و خنده ها حتا اشک ها و هق هق ها..

دو هفته ی اول سال گذشته، من اما دلم می خواهد سال ـم نو بماند و سال ـم؛ سال پار نباشد و سال پیر..

شب ها،وقتی انگار می کنم شهری در خواب فرو ارمیده؛ ژاکت بهاره ام را تن می کنم، خودم را محکم بغل می کنم و می برم به روی بام ِ خانه، گاهی شب ها ستاره ها را از میان ابرها می شمارم، کم اند هنوز، اما شفاف و نزدیک، انگار که بشود دست دراز کنم و برشان دارم و بیاویزم به گوش هایم.. سرما از میان نسوج ژاکت می گذرد، انگار تنم ماه هاست گرم نشده، هفته هاست نفس های گرمی دست هایم را کرخت نکرده، روزهاست کسی زیر گوشم زمزمه نمی کند.. من تنها به روی بام، باد اما صورتم را نوازش می کند، مرا می پیچد در آغوشش، چشم هایم را می بندم و تلاش می کنم تا چشم هایت را در آخرین دیدار به یاد بیاورم..

دو هفته از شروع سال نو گذشته است، شغل سابقم را ترک کرده ام ولی تو را هرگز.. تورا هرگز ترک نخواهم کرد.


دست کم شروع هفته ی سوم ِ سال با خبر خوب ِ آزادی مرزبانان وطنی مان آذین شده است. :)

[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ 21:23 ] [ الهـام ] [ ]
هر روز که بیدار می شوم یا یکی از برگ های گلدان روی خاک افتاده، یا یکی از ماهی ها روی سنگ های کف تنگ، 

خدایا چقدر صبوری، من طاقتم طاق شده

پس کی من را هم نقش زمین می کنی!!

[ دوشنبه یازدهم فروردین 1393 ] [ 13:8 ] [ الهـام ] [ ]
بیرون کشیده ام این دل را از سینه

تحمل ندارد بیش از پمپاژ خون وظیفه ای بر عهده اش باشد..

باید معاف شود طفلک..

[ یکشنبه دهم فروردین 1393 ] [ 16:14 ] [ الهـام ] [ ]
نگران شب های بی خوابی و بد خوابی ام نباش

تسکین دهنده های شیمیایی جای دلگرمی هایت را برایم خوب پر می کنند..خوب.

اگر که نیایی، شهر خاموش خواهد شد، کوچه ها بن بست..

[ شنبه نهم فروردین 1393 ] [ 23:41 ] [ الهـام ] [ ]
یکی بیاید به این زن حالی کند،

مرد ها

راه ِ ماندن را گم کرده اند.

یکی به زن حالی کند؛ بیهوده بند کفش های مردی را گره کور نزند لطفا!


نــذر ڪـرכه ام اگـر نیآیـے ، پیـآכه از یآכت بــِروَمـ ... !

[ جمعه هشتم فروردین 1393 ] [ 2:19 ] [ الهـام ] [ ]

پلک هایم سنگین و چرب، چشم ها بی فروغ، شانه ها و انگشتانم قولنج..

چه جایی بدتر از  گلو برای تجمع یک عالمه حرف، حرف که نه،  بغض شده هر چه گفتنی داشتم.

هرقدر لباس هایم رنگ باشند، هرقدر لب هایم کش بیایند و دندان ها هوا بخورند، چه فایده از نگاهم که نمی خندد.

[ پنجشنبه هفتم فروردین 1393 ] [ 22:59 ] [ الهـام ] [ ]
نخور غصه خداجان مهربان است

الا یار جان خطر دارد جدایی
نهال بی ثمر دارد جدایی.


کاش تلخ نگردد امسال / نه دل بادامها نه دل تو ...
[ چهارشنبه ششم فروردین 1393 ] [ 14:20 ] [ الهـام ] [ ]

کوله ات را برداری، کفش های کتانی ات را به پا کنی، بروی بایستی سر جاده. شاهزاده که با مادیانش ترمز گرفت، تَرکش بنشینی و دل بسپاری به رفتن...

و به قول سهراب:

«جاده یعنی غربت. باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.

شاخ پیچک، و رسیدن، و حیاط.»

امروز اولین روز غمگین امسال ـمه..

[ چهارشنبه ششم فروردین 1393 ] [ 12:18 ] [ الهـام ] [ ]
یورتمه بیا

یورتمه برو

همچین با سرعت متعادل اما زیبـــــا و خوش خرام حتا..

قبل از دلفین ها ، اسب حیوان مورد علاقه ی منه، عظمت، قدرت، زیبایی ، وقار و هوش...


گوش دل بسپار» بایرام مبارک؛ عجم اینجا

[ دوشنبه چهارم فروردین 1393 ] [ 0:55 ] [ الهـام ] [ ]
بخواهم یا نخواهم؛

اینبار که خورشید طلوع کند، بــهار از راه رسیده...



به قول شاعر: تمام دره و دشت / چراغانی شد از گل / بهار از کوچ برگشت!


کامنت گذاشته یا نگذاشته، زنگ زده یا نزده، پیام فرستاده یا نفرستاده، گفته یا نگفته بدانید آرزویم اینست:

لب هایتان، لبالب از لبخند باد.

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 3:28 ] [ الهـام ] [ ]
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡُ

ﺑﺎ ﺗﻮ ﻟﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ !
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ،
ﺳَﺮِ ﻣﺎﻫﯽﻫﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻗﻬﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ :
ﻣﺎﻫﯽِ ﻗﺮﻣﺰ ﻣﺎﻝِ ﺗﻮ
ﻣﺎﻫﯽِ ﺁﺑﯽ ﻣﺎﻝِ ﻣﻦ …
ﻫﺮ ﺩﻭ ﻣﺎﻫﯽ ﻣﺎﻝِ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪُ
ﺗﻮ ﻣﺎﻝِ ﻣﻦ …

ﻧﺰﺍﺭ ﻗﺒﺎﻧﯽ

[ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ] [ 4:42 ] [ الهـام ] [ ]
کاش به جای این تحویل های هرساله..

تمام شوم یکبار.

+تمام کن مرا..

[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ] [ 11:25 ] [ الهـام ] [ ]
اگر بشود دلتنگی را به سنگ تشبیه کرد...

دلتنگی ام؛ سنگریزه نیست و حتا قلوه سنگ هم. یک تخته سنگ شش - هفت کیلویی که جای تمام امعا و احشای شکمی ام را پرکرده.

امروز یک روز لعنتی ست.

[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ] [ 11:4 ] [ الهـام ] [ ]

سرما رفت

حالا برای مدامِ آغوشت چه بهانه ای بتراشم..

در این بهــار لعنتی!


دلتنگم و این درد کمی نیستـ..

[ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ] [ 20:53 ] [ الهـام ] [ ]
شب ها

به ذرات ماسه های ساکن ِ ساحلِی خروشان فکر میکنم 

اون ذره ایکه با هر موج و وزش بادی، مدام به عقب و عقب تر و دور و دورتر از ذات دریا رونده میشه..

از سبکی و کوچکی./


اون منم شاید2

اون منم شاید

[ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 22:54 ] [ الهـام ] [ ]
چه فرقی میان عصر های جمعه با عصرهای دیگر ست، وقتی پنج شنبه ها و شنبه ها هم تو نیستی..

عطر تو در عمق لحظه ها جاری است.


آخرین جمعه سال هم گذشت.

[ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 19:37 ] [ الهـام ] [ ]
حال دلم مثل هوای همین روزهاست، گاهی آفتابی و داغ مثل نان در تنور، گاهی بارانی و خنک مثل یخ در بهشت..

نکند از یاد ِ باد هم بروم.

[ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 11:34 ] [ الهـام ] [ ]
من همانی هستم که روزی روزگاری، گوشه ای از لبخندم دل هایِ زیادی را لرزانده بود و ترسانده بود صاحب دل ها را و من را.. حالا که فکرش را می کنم، چند روز زیادی هست که لبخندی از آن لبخندهای عمیق ِ کشنده بر گوشه های لب هایم ننشسته، چند روز ِ زیاد و شاید هم چند ماه ِ زیاد حتا.
نه لبخندی برای لرزاندن و نه دلی برای لرزیدن..


از یاد آیینه هم خواهم رفت.
[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ] [ 19:36 ] [ الهـام ] [ ]
[ سه شنبه بیستم اسفند 1392 ] [ 10:58 ] [ الهـام ] [ ]

یک وقت هایی باید چمدان بزرگی را از زیر خروار ها خرت و پرت بیرون بکشی بازش کنی، زندگی ات را مرتب و جم و جور طوری در چمدان جای بدهی که هیچ کس به امکان ماندنت شک نکند. قفل کوچکی بر چمدان بزنی و اتیکتی با نام ـت.. نام ـت بی نشانی اما.

برداری زندگی ات را دنبال سایه ات بکشانی و بروی بی مقصد حتی، فقط رفته باشی و زندگی ات را برده باشی و خلاص شده باشی.. از هر چه نخواستنی و ازاردهنده است که این روز ها می بینی و می شنوی..


شاید برسی به یک دشت، دشتی سبز با گل های ریز زرد و نارنجی، با آفتابی تیز و بران، چنان داغ که چشم را تنگ می کند، با نسیمی سبک که سیلی هایش بر گونه آزاری نداشته باشد. چمدان را باز کنی و زندگی ات را بیرون بیاوری و بچینی اش دوباره روی زمین و باز هم بگذرانی اش از الک خاطره ها و فقط لبخند ها و دلیل هایشان را نگه داری و بیاویزی به درخت ها، بکوبی قاب های سلامتی را به تکه ابر های معلق و پهن کنی فرش های دلخوشی را در حاشیه ی گل ها..

یک وقت هایی باید چمدان بزرگی را که با خود آورده ای خالی کنی، بگذاری اش یک گوشه برای تکیه دادن فقط، بماند برای مبادا که باز زندگی ات را یک روز با خود ببری..


+ تو زندگی ام را رنگ می بخشی.. شاید رنگ بنفش یا نه.. آبی آسمانی شاید. شایدم "اینجوری"./


[ یکشنبه هجدهم اسفند 1392 ] [ 10:56 ] [ الهـام ] [ ]
زن بودنم در طول تاریخ گم شده است.. هر روز شلوار می پوشم و صبح به صبح برای کسب درآمد از خانه بیرون می روم... از زن اسطوره ایِ جهان و آمیزش نامش با زمین و زندگی؛ اینک چیزی برای من باقی نمانده جز پوشیدن چارقد و خوردن قرص های جلوگیری از بارداری....


زن بودنمان را فدای مرد شدن نکنیم.  هشت مارس، روز جهانی زن گرامی.

+ گفتمش عشقت به دل افزون شده...

+من در لینک زن

+سیب سرخ حوا     +انسان نخ نما       +عروسیِ محال


[ شنبه هفدهم اسفند 1392 ] [ 9:52 ] [ الهـام ] [ ]
هزار سال هم بگذرد

سالی هزار بار

جای تو خالیست..

اینجا

در قلب من...

پدر

چه کسی گفت؛ از دل برود هر آنکه از دیده رود؟


ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

...

ارغوان ؛ این چه رازیست که هر بار بهار، با عزای دل ما می آید. "هوشنگ ابتهاج"


*یازده سال گذشت.

+هزار ساله که رفتـــی

+شانزدهم اسفند را دود می کنم

[ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 ] [ 9:10 ] [ الهـام ] [ ]
برگرد

ششم اسفندهزاروسیصدوهشتادویک

..

[ سه شنبه ششم اسفند 1392 ] [ 9:29 ] [ الهـام ] [ ]

نمی خواد نگران شب های تنهایی و تاریکی من باشید، من دیگه ترسو نیستم.

نمی خواد به فکر برخورد من با همسایه ها، مکانیک، پمپ بنزینی، معمار و کی و کی باشید، من دیگه خجالتی نیستم.

نمی خواد به فکر قوه بدنی من باشید و دست بیارید جلو برای حمل بارهای خیلی سنگین که من دیگه ضعیف نیستم.

من دیگه پشت سر کسی پنهون نمی شم، من بار و کارم رو با کسی تقسیم نمی کنم، من موهامو پسرونه کوتاه نمی کنم، بلند نگهش می دارم ولی محکم می بندم تا جلوی دستم رو نگیره.. شلوار نمی پوشم ولی دامنم رو یکم کوتاه می کنم تا جلوی دویدنم رو نگیره.. 

نمی خوام ادای مرد ها رو دربیارم، خداوند زن رو آفریده تا به مرد آرامش بده، نمی خوام خلاف این عمل کنم.

[ دوشنبه پنجم اسفند 1392 ] [ 13:12 ] [ الهـام ] [ ]
به نام خدا

پروردگارا، امروز که به زمین سر زدی کاسه نیاز مرا هم پر کن
دست خالیم را ببین
پروردگارم شاید باور نکنی...
آن روز ها که نبودی ، شایدم بودی و مسافر آسمان بودی
آن روزها من عاشق شدم
حالا که بازآمدی..
باید از عشق فارغ شوم؟
پروردگارم مرا بگذار، بگذار عاشق بمانم....


(آنقدر دعايت مي كنم تا برآورده شوي.)
: وما أرسلناك إلا رحمة للعالمين..
امکانات و اطلاعات جانبی
Instagram
MeLoDiC