اومدم بگم بیاییم امسال در پیامک های تبریک سال نو، چه پیامکی، چه وایبری و واتساپی و چه به هر روش دیگه ای.... اصول درست نویسی فارسی رو رعایت کنیم. منظور این نیست بیاییم کلمات سخت و درشت و غریب و حتی گاهی کلمات غریب باستانی رو رعایت کنیم، نه!

بحث من فقط درست نویسی ه همین زبان رایج امروزمونه... بدون خلاصه کردن کلمات، بدون فینگیلیش، بدون کلمات اختصاری و بازی های مجازی و با رعایت نقطه ویرگول و تا جای ممکن بدون کپی پیست...

هدف این پست برانگیزاندن یک چالش نیست، ولی خب، بد نیست به دیگران هم توصیه کنیم.


برچسب‌ها: درست بنویسیم, فارسی, عیدانه
[ دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:15 ] [ الهـام ] [ ]

سرنوشت عجیبی است که من سال هاست یک پایه دست و حسابی برای تعطیلی جمعه ها ندارم، کسانی که می خواهمشان هر کدام به دلایل مختلفی نیستند؛ خانواده، شغل، زنگی فردی، محل زندگی، فامیل، دانشگاه....

جمعه های تنهایی ام را بعد از یک خوابِ سیر بر می دارم، توی کیفم می گذارم و با خودم به سینما می برم، نزدیک ترین سانس هرفیلی که باشد همان را تماشا می کنم، بدون تردید. بعد از یک فست فودی خیلی ارزان یا نان شیرمالی، نیم وعده کوچک و ارزان و پر کالری ای می گیرم و می خورم و می روم به سمت بازارچه... خوبی بازارها و بازارچه ها اینست که راحت در میان مردم، شادی شان، خریدشان، خوردنشان، خندیدنشان، عشقشان، گم می شوی و کسی هم کار به کارت ندارد. اغلب در بازارچه ها یک طرف قضیه خوشحالند  و سرخوش از جیب های پر شده و یک طرف دیگر بی خیال از جیب خالی شده، خوشحال ند از کیسه های پر شده... خیلی خوب است. تقریبا(نه همیشه) در بازارچه ها غمی نیست.

بعد می نشینم توی یک اتوبوس و تا رسیدن به "تدی" زل می زنم به آدم ها...

پشت رل تدی که می نشینم به سمت خانه، پنل را که می گذارم، چها تا ده تا آهنگ را به جلو می برم و روزمرگی و همیشگی ام شروع می شود و من می مانم با دو تکه خرید لامصرف و تنهایی تمام نشدنی جمعه هایم.

[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 16:28 ] [ الهـام ] [ ]
مثلا یک روز با خدا قهر کنم

بنشینم لبه ی پشت بام

و بگویم: حالا باز هم باد بفرست

باد مخالف

لعنتی...


هرکجا برگِ خشک بود، افتاد/ باغ، نالید و گفت:
- «باد، مباد!»
در شگفتم، گناه باد چه بود؟/ برگ، خشکیده بود، باد ربود.
باد، هرگز نبود دشمنِ برگ/ مردن برگ، دست باد نبود.          "فریدون مشیری"

 


برچسب‌ها: باد, بام, خدا, مثلا, قهر
[ چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:37 ] [ الهـام ] [ ]

تا

شاید

آن

تکه ابر تنها در آسمان شهر، من باشم..

 


برچسب‌ها: ابر, آسمان, تهران, عکس, تنها
[ دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:32 ] [ الهـام ] [ ]

 دخـــــتر : عزیــــزم! من دیـــگه دارم یخ میزنـــــم! پســــــر : الهی فدات بشم مـــــــن! یه 5 دقیقه ی دیگه م صبر کن، بعدش کاپشنتو بهت پس میدم..

می دونید چیه، این جک ها برای بعضی ها خاطره ست... 

دلیلش هم فقط اینه که متاسفانه، پسرهای امروزی، مردهای دیروزی نیستند، بلد نیستند چتر حمایت و علاقه شون رو روی سر ادم ها باز کنند، برعکس... 

مردی که فقط و فقط بلد باشه یکم توجه خرج زن زندگیش(دوست- همکار- دوست دختر- نامزد- همسر- خواهر- ...) بکنه، واقعا خیلی کمه. اگر همچین مردی دارید خیلی محکم بچسبید بهش، اگر مردتون حتی در حد تعارف بلد بود که جویای گرسنگی و تشنگی و احیانا خرید احتمالی شما باشه، خیلی قدرش رو بدونید...  

البته شایدم بی تقصیر باشند و در ابطه ای خارج از رابطه شما، انقدر اصطلاحا تیغ زده شدند که ...،  نمیدونم.

قبلا یک پست نوشتم ازینکه مد باید چطور با زن مورد ارتباطش رفتار کنه.... فقط جهت یادآوری "از لذت های داشتن یک مرد"

اما الان که پست بالا رو خوندم، انگار موقع نوشتنش حال بهتری از الانم داشتم. 

[ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:33 ] [ الهـام ] [ ]
عاشقی شاید برایم

همین روزهایی ست

که موهایت؛ جو گندمی می شود

...

[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 14:2 ] [ الهـام ] [ ]

از آدم نپرسند، چند کیلویی؟ حقوقت چقدر است؟ مادرت را بیشتر دوست داری یا پدرت را؟ آخرین کتابی که خواندی چه بود؟ تا حالا عاشق شده ای؟ پول هایت را چکار می کنی؟ یه زنگ نمی زنی حالی بپرسی! ابروهای خودته؟ دماغت رو عمل نکردی؟ چه حسی داری که سی سالت رد شده؟ چرا ازدواج نمی کنی؟ ناخن هات رو کاشتی؟ چقدر همه چیزت رنگی رنگی ه! واقعا تاحالا استخر نرفتی؟ کدوم هتل بودین؟ ...

مثلا یک روز بیاید که مردم بدانند چه سوال هایی شاید خط قرمز و خطوط شخصیتی کسی باشد و نپرسند هر چه که دلشان می خواهد.. مثلا از همین فردا صبح..


برچسب‌ها: حس خوب
[ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 20:23 ] [ الهـام ] [ ]
از آدم نپرسند، مرخصی می گیری که چه کنی!!!


برچسب‌ها: حس خوب
[ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 20:14 ] [ الهـام ] [ ]
از آدم نپرسند، نظرت درباره بغل دستی ات چیست!


برچسب‌ها: حس خوب
[ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 20:12 ] [ الهـام ] [ ]

اینکه صبح تا عصر انگشتانت بروی کیبورد باشد و شغلت جابجایی کلمات در سطر ها، جابجایی مفاهیم و معناها در پااگراف ها و "حرف بازی" باشد، اصلا دلیل موجهی نیست که برای نوشتن دو خط کوچک از درونیاتم، آنهم بر صفحه ی همیشه همراه این خانه وقت و انرژی و دل دله ای نداشته باشم...

سبک تر که بشوم هر صبح، کرکه ی این دکان را بالا می دهم و برای خودم و خودتـ ـان می نویسم...

گمانم هیچ انسانی هرگز نباید دست از نوشتن بردارد... خواندن بّعد دوم دانایی است... 


برچسب‌ها: بازکن دکان که وقت عاشقی ست, نوشتن
[ یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 14:17 ] [ الهـام ] [ ]
تو را 

از تو

برنده شوم

یک روز../


خیالت مثل چُرت صبحگاهی ست! هی با خودم می گویم: فقط پنج دقیقه ی دیگر ...


برچسب‌ها: ولنتاین, 2015, تدی, خرس, روز عشق
[ شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 12:16 ] [ الهـام ] [ ]
گروه خونی من آه ست...

 

[ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 23:36 ] [ الهـام ] [ ]
بزرگترین مشکل من اینه که 

.

.

.

همیشه ته دلم خالیه..

[ دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 21:25 ] [ الهـام ] [ ]
کوه ها به شکل عجیبی، همچون سنگ هستند

و تو به شکل عجیبی همچون کوه..


به پدرم می گم که خیلی اذیتم می کنی

 

 

 

 

.

 

 

 

 

.

 

 

 

الکی، مثلا من پدر دارم.

 


برچسب‌ها: پدر, تو, کوه, سنگ, نبودت
[ یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 14:20 ] [ الهـام ] [ ]
بزرگترین مشکل زندگی ما اینست که از کودکی مدام به ما دروغ گفته اند، دروغ گفته اند که اگر صبر کنی ازغوره حلوا ساخته می شود، ما منتظر بودیم آرزوهایمان بشود یک پیاله حلوای تنتنانی که عصر یک روز دنج زمستانی، با یک لیوان چای زعفرانی نوش جان  کنیم..

غوره هایمان ماند و حتی فرآیند تخمیرش را درست طی نکرد، سرکه تندی شد که گلو می سوزاند و پدر معده هایمان را درآورده است.

کاش دست کم این سرکه، کمی مستی داشت...


+ من از میان همه شما،/ منتظر کسی بودم،/ که نیامد "سیدعلی صالحی"

+ یادت هست/ گفته بودی که خورشیدی / من ابر شدم/ تا تو بتابی چقدر گریستم  "رسول یونان"

+ مرا به او بخواهانید/ شخصا مرا نمی‌خواهد " رضا براهنی"


برچسب‌ها: رضا براهنی, رسول یونان, سید علی صالحی, شعر, من
[ یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 11:19 ] [ الهـام ] [ ]

این روزها همه جا پر است از دختران و پسرانی که گمان می کنند عشق، همان عروسکی ست که می توانند با حقوق یک روزشان از بازاچه ای بخرند..

یکی از همان عروسک هایی که 10-12سال پیش، یکی شان را هدیه گرفتم ولی نمی دانستم چکونه باید با او به خانه بازگردم، پس خرس قهوه ای را که روی قلبی سرخ جا خوش کرده بود با تمام بند و بساطش در خیابانی تاریک و کنار سطلی پر از زباله جا گذاشتم..

گمانم این داستان به گوش تمام مردان این شهر رسیده است، چون پس از آن دیگر هرگز کسی ازین عشق های نرم و لطیف و سرخ و فصلی برایم ارمغان نیاورد.


برچسب‌ها: ولنتاین, خرس قهوه ای, قلب, عشق, هدیه
[ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 22:28 ] [ الهـام ] [ ]
زنی که تصویری از بوسیده شدن،  نداشته باشد

زنی ست رو به مّردن./

 


جان من بستان وجانی ده مرا ازبوسه‌ ای                   تا  دهم  باز  از برای  بوسه  دیگر  ترا
مختاری غزنوی


میدونم عنوان به متن نمی خوره ، متن به عکس نمی خوره، عکس به پی نوشت نمی خوره، هیچی مون به هیچی مون نیومده کلا....

 


برچسب‌ها: بوسه
[ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 11:37 ] [ الهـام ] [ ]
"دوستت دارم" های دروغین بسیاری

در دنیای من پراکنده است،

همه شان زرد، بیمار، مسموم...


فردا که بیایی به سراغم................


برچسب‌ها: دروغ, دوستت دارم
[ یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 9:37 ] [ الهـام ] [ ]

با برف امساله.


برچسب‌ها: برف
[ شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 10:26 ] [ الهـام ] [ ]
نفست بودم،  بند اومدم....

[ جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 11:45 ] [ الهـام ] [ ]
مثلا این زمستان پایه را گذاشته ام بر اسپرت پوشی.. یکهو یک جلسه مهم در سازمانی دولتی.. خب آدم کفش مناسب و واکس خورده دم دست ندارد، کیف هایش رنگی و اجق وجقی هستند، پالتو و بارونی های موجه تر و تیره رنگ را اتوشویی نداده است... 

خب نتیجه می شود اینکه من هستم؛ یک عدد الی موجه و مرتب و در عین حال جنگولک با این لاک های طلایی اش


برچسب‌ها: تیپ, جلسه, اسپرت, مجلسی
[ سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ ] [ 8:48 ] [ الهـام ] [ ]

اونهایی-ماهایی- که کودک درونشون هنوز زنده است، هرگز نمی تونن یه دل سیر عزاداری کنن، چون هر قدر بین آهنگ های فلششون بگردن، حتی یه آهنگ غم انگیز، غم ناک، غم دار، غم بار یا غمگنانه درست درمون گیرشون نمیاد.

عجب گیری افتادیم هااا...


برچسب‌ها: کودک درون, غم, آهنگ
[ دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ ] [ 9:58 ] [ الهـام ] [ ]
کل ساعات سپری شده : 285360

کل دقایق سپری شده : 17121600

کل ثانیه های سپری شده : 1027296000

 

چقدر ثانیه و دقیقه و ساعت رو بیهوده کشتم...

در بهترین پیش بینی من همین قدر دیگه عمر پیش رو دارم....

[ شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ ] [ 10:55 ] [ الهـام ] [ ]
زنی که با آیینه قهر کرده است

برای جمعه هایش

یک استثناء آرزو می کند..

 

یک هایکو از آرشیو سال گذشته، خوانش بفرمایید.

چه فرقی میان عصر های جمعه با عصرهای دیگر ست، وقتی پنج شنبه ها و شنبه ها هم تو نیستی..

امضاء: یک عدد الی که دلش به آرشیوش خوش است.


برچسب‌ها: آرشیو, من, امضاء, زن, جمعه
[ پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ ] [ 21:9 ] [ الهـام ] [ ]
گاهی منتظریم و پاسخی بر انتظار ما نیست....

منتظر ادم ها، منتظر اتفاق ها، منتظر تماس ها، منتظر....

 

بعد اضافه شد: انقدر منتظر می مانی که وقتش می رسد خسته شوی، ولی قصد نداری خسته بشوی و همچنان به خسته نشدن ادامه می دهی... و همچنان به انتظار....


وقتی که تو نیستی دنیا چیزی کم دارد مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن، یک وا‍ژه، یک ماه!!

[ پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ ] [ 15:47 ] [ الهـام ] [ ]
بادبادکی را می مانم

که روزی به خیالم

از دستان پسر بچه ای بازیگوش فرار کردم

باد مرا برد

ابر مرا اسیر کرد

و اینک

در خانه ی غول ِ آسمان، تخم های طلا را گردگیری می کنم

در خانه ی غولِ آسمان حتی پنجره ای نیست...


بره ای را دیدم بادبادک می خورد/ من الاغی دیدم ینجه را می فهمید/ در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر/ شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما/من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور  "سهراب سپهری"


برچسب‌ها: بادبادک, دلفینانه
[ دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ ] [ 8:44 ] [ الهـام ] [ ]
مثلا یک روز صبح که از خواب بیدار می شم، مامانم بگه: بخواب دخترکم، برف اومده، مدرسه تعطیله.... منم دیگه از ذوق برف خوابم بپره و ....


مرارهاکن از این لحظه های تکراری/ در این حصار پر از التهاب و بیداری/ کبود کرده ای و زخمی آسمانم را/ ولی به روی من خشکیده نمی باری/ غریبه ای شدی اما همیشه درشعرم/ حضور داری و دست برنمیداری "افسانه جملک"


برچسب‌ها: برف, آرزو
[ شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ ] [ 9:47 ] [ الهـام ] [ ]

یکهو به خودم اومدم و دیدم این روزها هیچ برنامه ای برای آینده ندارم، نه برای خرید، نه برای مهمانی، نه برای سفر، نه برای یادگیری، نه برای آزمون، نه برای عاشقی، برای هیچ چیز...

 

الان یک عدد الی هستم که شنبه تا چهارشنبه کار میکند و عصرها مستقیم می رود خانه، لباس های کهنه ترش را بیشتر می پوشد، ماشین کثیف و نسبتا له و لورده ای دارد، پنج شنبه ها خواب است و نهایتا جمعه اسیر مهمانی خانوادگی که ناگزیر است از حضور...

 

الان یک عدد الی هستم با کلی برنامه که باید داشته باشم، ولی ندارم، کلی لیست برای کارهای نیمه کاره، خرید های  نکرده، کلاس های نرفته، کتاب های نخوانده، فیلم های ندیده، جاهای نرفته.. ولی مهمترین چیزی که ندارم اراده نیست، بلکه انگیزه است، شاید توجیه خوبی نباشد ولی همین است که من گفتم. وسلام.


برچسب‌ها: انگیزه
[ پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ ] [ 15:49 ] [ الهـام ] [ ]

امروز یاد سالیان سال جک تعریف کردن مردم از تورک ها افتادم....  ما (ما تورک ها، ترک ها، آذری ها، آزری ها) هرچه که هستیم، تقریبا هیشوقت از اونهمه شوخی و فکاهی و خنده نرنجیدیم، هیشوقت جبهه نگرفتیم، هیشوقت نگفتیم تمسخر نکنید، تفاوت لهجه ها و گویش ها یا عادت ها و رفتارها، خب ناخواسته باعث شوخی و لبخند میشه.

ما تورک ها انقدر صبوری به خرج دادیم که "بقیه" خسته شدند و رفتند سراغ اقوام دیگه و شوخی کردن ها(نمیخام بگم خوبه یا بده). ما کار رو تا جایی پیش بردیم که خودمون هم به قولی از خاطراتمون گفتیم و با دوستانمون خندیدیم....

تو خیلی از فیلم و سریال های قدیمی تر خیلی با این گویش و مردم ش شوخی شد(مثال نزدیکش همون اخراجی ها) و بالحق حتا با گویش های شمالی خیلی شوخی می شده....

چی شده حالا برای هر حرکت کوچکی یه گوشه از مملکت مردم می ریزند بیرون و میخان که ازشون معذرت خواهی بشه!!! اول اون سریال "سرزمین کهن"، اعتراض به سریال "برره"، جلوگیری از ساخت سریال "پزشکان" مدیری، حالا هم تعریف کردن یه خاطره توسط یه هنرمند(رامبد جوان) تو تلویزیون با سیستانی ها...

نمی دونم چجوریاست ولی خب این هجم تنش و رنجش رو بر نمی تابم، هضم نمی کنم و حتی معترضم... انقدر نازک نارنجی نباشیم؛)

خواستم بگم لایک به جنبه ی بسیار زیاد ما تورک ها....


برچسب‌ها: تورک, ترک, آذری, آزری, زابل
[ سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ ] [ 16:19 ] [ الهـام ] [ ]

رنگ های در عکس، گیج تان نکند، زل بزنید به صورت دخترکان، که قرار بود زیبایی شان دلربایی کند و آرام از مردان این سرزمین ببرد..

اما مردان این سرزمین، به هیچ چیز از زنان و زنانگی ارج نمی نهند، می گذارند دخترکان بسوزند در آتش، اسید، تعصب، فقر، نیاز، غم و تنهایی...

این دخترکان هر سی روز یکبار زیر تیغ جراحی می روند شاید دیگر از دیده شدن نهراسند، اما ترس آنها از هر چیز گرما بخشی هرگز تمام نخواهد شد. گرمای آتش، گرمای نگاه، گرمای آغوش.....


برچسب‌ها: شین آباد, دختر, زن, آتش
[ سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ ] [ 9:43 ] [ الهـام ] [ ]
به نام خدا

پروردگارا، امروز که به زمین سر زدی کاسه نیاز مرا هم پر کن
دست خالیم را ببین
پروردگارم شاید باور نکنی...
آن روز ها که نبودی ، شایدم بودی و مسافر آسمان بودی
آن روزها من عاشق شدم
حالا که بازآمدی..
باید از عشق فارغ شوم؟
پروردگارم مرا بگذار، بگذار عاشق بمانم....


(آنقدر دعايت مي كنم تا برآورده شوي.)
: وما أرسلناك إلا رحمة للعالمين..
امکانات و اطلاعات جانبی
Instagram
MeLoDiC


کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک