از نیمه شب گذشته،  من پناه آوردم به وبلاگم،  خستگی عجیبی در من هست که انگار هیچ چیز خوبم نمیکنه، برادرم میگه باید یه وقت یک ساعته ماساژ بگیرم،  حسابی سر حال بیام،  اما انگار خسته تر ازینم که بایک روز تو خونه خوابیدن، یه گردش بیرون شهر، یه ماساژ،  یه زیارت حالم خوب بشه...  اینکه آدم منتظر هیچی و هیچی و هیچی نباشه،  خیلی مضحک ه، خنده داره... نه تراژدی ه، گریه داره، حقیقت زندگی این روزها م همینه، از هیچی لذت نمیبرم، هیچ برنامه و نقشه ای ندارم، هیچ دغدغه و ترسی هم ندارم، حتی يه دوست درست و حسابی ندارم، حتی یکی... 

 

+  کاش می شد کنج دنجی را شبی پیدا کنم/ آدمیزاد است دیگر... دوست دارد دق کند!!
شایان مصلح

[ چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 1:11 ] [ الهـام ] [ ]

بعد ازینکه یکهو و ناغافل و ناگهانی وبلاگ ها رفت و دیگه برنگشت و ما همه کلی غصه خوردیم، حالا که میشه گفت یجورایی برگشتیم سر خونه زندگی مون، رفتارمون با اینجا، رفتارمون با هم فرقی کرده؟ فرقی میکنه عایا؟

[ سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 8:38 ] [ الهـام ] [ ]
اینکه آدم خیلی هیجان خاصی نداشته باشه، اینکه آدم برنامه بلند مدت خارق العاده ای نداشته باشه، اینکه آدم تو هر روز برای خود اون روز زندگی کنه و امروزش با فردا فرق خاصی نداشته باشه، در عین حال هیچ غم و غصه و دلنگرانی هم نداشته باشه ، خوبه یا بده؟

[ دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 8:30 ] [ الهـام ] [ ]

حالم خوب بود، همیشه امام رضا حالم رو خوب میکنه، تا موقع برگشت، دقیقاً تا همون لحظه که اون آقای سرمهماندار با یه سینی اسباب بازی های کوچولو اومد سراغ اون دختر بچه که موازی ما نشسته بود،  آقای سرمهماندار انقدر مهربون بود، که دلم پر کشید واسه روزای بچگی مو روزای سفر در کنار پدرم، به سبب شغل پدر،  کم سفر نکردم با طیاره، اون پازل های هشت تیکه و عروسک کوچولو های سوت دار،  نه تنها قلب منو، بلکه همه وجود منو میلرزونه،  اصلا چه معنی داره سرمهماندار انقدر مهربون باشه که آدم یادش بره پرواز دقیق یک ساعت تاخیر داشته!!!

[ یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 1:13 ] [ الهـام ] [ ]

چالش اب سرد رو یادتونه؟ برای حمایت از مبتلایان به بیماری نمی دونم چی چی.... تمام اون سر و صداها باعث نشده حتی اسم اون بیماری دقیق به یادمون بمونه... دعوت شدگان دو تا راه داشتن 1- ریختن یه سطل اب سرد روی خودشون و 2- پرداخت مبلغی برای کمک

حالا جالب چی بود؟ همه راه اول رو انتخاب می کردند چون حواشی بیشتری داشت.. بعد چی می شد؟ یک سطل آب از ذخایر زمین کم می شد و تمام...

داشتم فکر می کردم روزه گرفتن هم همینجوری ه؛ برای هم دردی با گرسنه ها و اینا.... دوتا راه داری 1- روزه می گیری 2-مبلغی رو به فقیری می پردازی

حالا جالب چیه؟ بیشتری های ما همون راه اول رو انتخاب می کنیم 

 

پ.ن: این متن را که همین امروز به ذهنم رسید فقط یه تحلیل کوچک در مغز من است و قابل استناد نیست

پ.ن2: امروز که تولدمه ، صبح با خودم گفتم بهترین هدیه ای که می تونم بگیرم مدیریت وبلاگمه... که صبح نشد ولی الان شد. بازم خدارو شکر

 

[ دوشنبه یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 17:3 ] [ الهـام ] [ ]
دنیا از آنچه گمان می کنیم کوچکتر است، و از آنچه گمان می کنیم سردتر..

می روم تا در آغوش یگانگی اش گرم شوم.

پروردگارا محکم بغلم کن بعید می دانم دلم بخواهد به دنیایت بازگردم. هر چه با بی عشقی مردمانت زیستم کافی بود. هرچه تورا میان ستارگان جستجو کردم و محو یافتمت کافی بود. هرچه صبح های بیدار داشتم و شب های بسیار در خواب، کافی بود.

امیدوارم زندگی دوباره ای در انتظارم نباشد، اگر با جبر خودت خواستی باز به زمین برم گردانی، لطفا یک ماهی قرمز کوچک عیدانه باشم در تنگی بلورین با عمری کوتاه در برابر چشمان یک دختر بچه ی مهربان و دیگر هیچ.


این یک پست برای انتشار در آینده است.. اگر به هر دلیل دستم از دنیایتان کوتاه شود، حدود چهل روز بعد این دست نوشته را می خوانید.. درست نمی دانم قرار است چه به شما بگویم ولی نیک می دانم این نوشته یعنی دیگر کسی منتظر به روز شدن این وبلاگ نباشد.


برچسب‌ها: تمام
[ دوشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 1:31 ] [ الهـام ] [ ]
ما ایرانیان مردم مهم و ارزشمندی هستیم، همه کارمان شامل دریافت جایزه می شود، پول پس انداز کنیم ماشین های صد میلیونی نصیبمان می شود. ناهار پلو دم بذاریم، ماشین های صد میلیونی بهمان می دهند. در خورشتمان رب بزنیم ماشین های صد میلیونی سهم ماست. شام ماکارونی درست کنیم ماشین های صد میلیونی می دهندمان. ماکارانی را با سس بخوریم ماشین های صد میلیونی چکه می کند ازش. سس را با دستمال کاغذی پاک کنیم ماشین های صد میلیونی الک می شود روی کف خیابان. از شبکه خانگی فیلمی سریالی  گرفته و تماشا کنیم ماشین های صد میلیونی برایمان در نظر می گیرند. با دوستمان تلفنی زیاد حرف بزنیم هر هفته ماشین های صد میلیونی می فرستند جلوی خانه مان. طرفدار پرسپولیس باشیم یا استقلال ماشین های صد میلیونی حق مسلم ماست. از خودپرداز هر بانکی پول نقد کنیم یا پرداخت الکترونیکی کنیم ماشین های صد میلیونی شاملمان می شود. خلاصه که بزودی کودکانمان هر قدر پوشک بیشتری کثیف کنند ماشین های صد میلیونی بیشتری در خیابان و هم جواری مان خواهد رویید.

ما ایرانیان ماشااله دست به خاک و خاکستر بزنیم ماشین های صد میلیونی می ریزد در پارکینگ های خانه مان. همچین جامعه ی ساده انگار و خوب بازیچه بشویی هستیم ما.


[ سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:10 ] [ الهـام ] [ ]
بغض می ترکاند آسمان

چه کسی می داند

اشک شوق است یا غصه!!

نکند همچون دلِ من مرز میان این هر دو را گم کرده باشد..

[ دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 10:23 ] [ الهـام ] [ ]
[ شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 14:38 ] [ الهـام ] [ ]
قلب شدن

فرهنگ فارسی معین؛

( ~ . شُ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) دیگرگون شدن.

[ شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:56 ] [ الهـام ] [ ]
یا منو ببر یا من رو غرق عشق کن 

نه نه خدایا فقط سهم منو از عشق بده

کاسه کاسه 

نه اصلا قاشق قاشق... 


[ جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 21:0 ] [ الهـام ] [ ]
غروب ها

به پرنده های روی سیم برق فکر میکنم 

اونیکه اون بالای بالا همیشه تنهاست.. 

[ جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 1:50 ] [ الهـام ] [ ]

خانم ـی را می شناسم، بیش از ده سال است از مادر مبتلا به بیماری آلزایمر اش نگهداری می کند، خواهر و برادرهایش ازدواج کرده اند و این زن نزدیک چهل سالگی حتا یک شغل ثابت نمی تواند داشته باشد، جسته گریخته کار می کند و با حقوق اندک بیمه مادر می گذراند..

گه گاه برای کسانی مشابه خودش آموزش ِ مراقبت برگزار می کند

او فرصتی برای ادامه ی تحصیل نداشته، فراغ خاطر برای کنکور های سخت و پول کافی برای دانشگاه های آزاد.. او امکان ازدواج نداشته و حتا برای دلخوشی دیگران مجبور است طوری بروز دهد که علاقه ای به همسر و همسر داری ندارد.. او فرصت بی نهایت گشت و گذار و سفر هم ندارد که حتا برای یک ساعت بیرون از خانه بودن، برنامه ریزی جامع و دقیقی لازم دارد. صدای زیبایی دارد، می توانست گوینده رادیو یا دوبلور باشد، می توانست در گروه های موسیقی باشد، می توانست..

او در نگاه تمام کسانی که می شناسندش یک زن موفق است.

[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:22 ] [ الهـام ] [ ]
=

- اونوقتی که تو داشتی تو انشاراتی دانشگاه، جزوه کپی می کردی و با ماژیک های هایلایت رنگارنگ ـت تو کتابات نقاشی می کشیدی، من مادر شده بودم، خونواده داشتم و یک زندگی رو مدیریت می کردم.

+اونوقتی که تو روزی دویست و چهل و چهار بار پوشک بچه اتو بو می کشیدی و سعی می کردی قطره آهن رو درست در حلقش بچکونی، من تز دکتری مو ارائه می کردم.

*اونوقتی که شما دوتا خودتون رو وقف چشم و هم چشمی با دیگران در درس یا شوهر کردن کرده بودید، من عصرها برای خودم کتاب می خوندم، وبلاگ گردی می کردم، رستوران و کافه و تاتر و سینما می رفتم...


زن موفق کدام است،  نیایید بگویید تلفیقی ازین ها که موفقیت همزمان در همه شان اصلن آسان نیست.
[ یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 8:48 ] [ الهـام ] [ ]
گاهی حواسمان نیست که چه می گوییم و با نفس خوبی ها چه می کنیم؟

اینکه لحظه ای درباره ی حرفهایی که می زنیم تفکر نمی کنیم و مدام هم افاضات گرانسنگمون رو تکرار می کنیم، خوب نیست. چه بهتر که حتا وقتی قراره به کسی فحش بدیم، ناسزا بگیم یا دست بندازیم حواسمون باشه که چی می گیم!!

در فرهنگی که هنوز مادر شدن ارزشمنده، در فرهنگی که حتا خیلی از ما زن ها جرات مادر شدن به شکل طبیعی رو نداریم، می ترسیم درد زیادی بکشیم یا هیکلمون بهم بخوره... مادر شدن بیش از پیش ارزشمنده.

اونوقت چطور بعضی ها از فعل زایمان، زایش و زاییدن به عنوان تمسخر و نحقیر برای آدم ها استفاده می کنند؟

همه ی ما یک روز زاییده شدیم، آیا زاینده ی ما کوچک و عملش دون شان انسانی و اجتماعی اش بوده؟؟

مواظب کلماتی که از دهانمون بیرون می آیند باشیم.


همه تان را با دل می خوانم... ولی کامنت ام نمیاد. :/
[ شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 8:53 ] [ الهـام ] [ ]
تو که نیستی

برف هم با من بازی نمی کند...

+این برف ِ روسیاه.. که با رد پایت هم دشمن است.

[ چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 10:29 ] [ الهـام ] [ ]
کوله بار غم را

در کیف کوچک جیبی ام جا بدهم

تا هیچکس به بزرگی اش شک نکن..

[ دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 8:51 ] [ الهـام ] [ ]
هوای بی تو زمستان است

برگرد

و بازهم آتش بسوزان..

[ شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 22:38 ] [ الهـام ] [ ]
مگر می شود کسی را وادار کنی که دوستت نداشته باشد؟ مگر دوست داشتن و نداشتن دست خود آدمی ست؟ که دست بر دارد بر طبق منطق! مگر شیوه و مسیر زندگی را باید بر منظق استوار کرد! مگر تا اینجا در مسیر استدلال آمدم که زین پس...
گیرم دیگری را مجاب کردی که دست بردارد از دلت... با دل خود چه می کنی!؟

با دل خود چه می کنی لعنتی!؟

لعنتی با دل خود چه می کنی!؟

با دل لعنتی خود چه می کنی!؟

[ دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:15 ] [ الهـام ] [ ]
تو که باشی

فقط دو آرزو در من می ماند:

یک باغچه کوچک ، یک کتابخانه بزرگ

./


این لبخند کناری، یک دروغ محض است.

[ شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 18:46 ] [ الهـام ] [ ]
شر نشود حالی که دارم، سر می خورم در میان خاطراتم، یک جایی غرق می شوم، نفس های باقیمانده ام را می بینم که حباب می شود و با شتاب به سطح می رسد... دست و پا می زنم، دست هایم به هیچ کجا گیر نمی کند، تاریکی است و تاریکی.

در میان توده ای لزج و سرد وارفته ام، سراسر کوفتگی ام ، از درون گر گرفته و سوزان، آتشی در من بر پاست، از بیرون سرد و منجمد، روح در من مرده است.

کف هر دو دستم به روی زانوانم، تلاش می کنم برای برخاستن ، برای ایستادن.. برای ب و دن


صبح اولین شنبه ی بهمن ماه امساله؛ دوستت ندارم. شاید تا ظهر نظر عوض کنم.

+قدرت جذب من عالی شده... می تونم در لحظه همه ی مصیبت های کره زمین رو به خودم جذب کنم.


[ شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:22 ] [ الهـام ] [ ]
جمعه ها عذاب من اند.. کفاره گناهانم.. جمعه های زیادیست.. ده صبح بیدار میشوم.. دوش میگیرم.. شیکان پیکان میکنم... طوری که هیچ کس شک نداشته باشد یک ملاقات مهم در انتظار منست... عطر زده دست ـم را میگیرم.. یک گوشه ازین شهر خودم را میان جماعت ـی گم میکنم... حالا گردش های بی هدف جمعه بازار باشد یا اولین سانس از هر فیلمی در شلوغ ترین سینمای این شهر...

این منم که وظیفه دارم جمعه های هر هفته را یکـ جوری یکـ جایی به کشتن بدهم... که اگر دست روی دست بگذارم این جمعه ها مرا خواهند کشت.

[ جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 14:22 ] [ الهـام ] [ ]
اگر کسی با هیدر من مشکل داره... اصلن کل قالب رو بر داره و خلاص.

[ جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 14:15 ] [ الهـام ] [ ]
باید بدوزم دهانم را

نه از نامت که مدام جاریست

نه از خیالت که وردی شده در میان لب ها

و نه از دشنام هایی که زیر زبانی به خود نثار می کنم از توهم گناه های مرتکب نشده ام..


از آب و غذا

شاید خلاص شود روزی؛

تو از من

من از خودم

و خودم از زندگی./

[ پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 1:48 ] [ الهـام ] [ ]
آن حجم سنگینی که از جایی بالاتر از ناف ـم شروع شده بود و تا تمام حلق ـم را احاطه کرده بود،..

دلی که میخواست از دهان ـم بیرون بریزد ولی از چشمان ـم می چکید بی هیچ هق هق ـی...

آن حجمی که تمام مرا در بر گرفته بود...

در جایی از خواب  آن شب ـم جا مانده..

خالی شده ام

از من

من یک شب بدون تو

جایی دور در خوابی دیر جامانده ام.


این چکه های بی هق هق ـه شبانه... ادامه دارد.

[ چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:52 ] [ الهـام ] [ ]

دیشب خواب نداشتم، یکبار به رخت خواب پناه بردم و نشد، نزدیک ساعت دو بود که خودم را بیرون کشیدم، لپتابم را از درون کیف ـش روی پاهایم سراندم و کمی دور زدم، دور دنیا انگار.. نمی دانم غرق شدن و بی نجات، نجات یافتنم چقدر زمان کشت، ولی باز به بالشی پناه بردم و خوابیدم.. سبک خوابیده بودم انگار ، خواب می دیدم، چه کسی را کجا، نمی دانم، اما می دیدم، سبک خوابیده بودم و صبح سبک برخاستم، بی هیچ باری، بی هیچ کلمه ای یا تصویری در ذهنم. حالا چند ساعت است دارم تلاش می کنم به خاطر بیاورم چه چیزی را چه کسی را خواب دیده ام که دو -سه ساعت خواب کفایتم کرده و سیراب..

آن حجم سنگینی که از جایی بالاتر از ناف ـم شروع شده بود و تا تمام حلقم را احاطه کرده بود، دلی که میخواست از دهانم بیرون بریزد ولی از چشمانم می چکید بی هیچ هق هق ـی... آن حجمی که تمام مرا در بر گرفته بود در جایی از خواب دیشبم جا مانده..

خالی شده ام از چگال ترین حس شبانه ام و لبریزم حالا از رقیق ترین نور های خورشیدی که تنها گرمای مطبوعی زیر پوستم می دواند.

من دیشب بدون تو ،  جایی دور در خوابی دیر جامانده ام.

اگر امشب نیاوری ام... 

[ سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 13:50 ] [ الهـام ] [ ]

عزیز شدی، بالا رفتی، صعود کردی در دلم، پرچم ـت را کاشتی آن گوشه، به نام زدی ـش، نشستی، نفس تازه کردی، عکس های یادگاری گرفتی، چای نوشیدی و جوجه کباب..

خسته شدی، قدم به قدم که نه.... سوار بر تله کابین شدی، چشم بستی بر من، آرام و آهسته بازگشتی.. آنقدر دور که نمی بینمت...

نمی بینمت.

[ دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ ] [ 21:25 ] [ الهـام ] [ ]
باران

نوید شادی باش بر این شهر...

من نمی گویم در این عالم

گرم پو، تابنده، هستی بخش 

چون خوررشید باش

تا توانی 

پاک، روشن 

مثل باران..

مثل مروارید باش...!!!

(فریدون مشیری)

[ پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ ] [ 0:56 ] [ الهـام ] [ ]
گاهی دست به دعا بر می داری و اشک بر صورت و حزن و غم ات را به رخ خدا می کشی که ببین چه غمگینم و چطور دلت می آید که چنین کنی که من کوچکم و تو به آن بزرگی ، و به قول شاعر تو به آن بزرگی ایا آرزویی به این کوچکی نتوانی که برآورده سازی!!
و فرو می روی در خودت .. حکمت برآورده نشدن بعضی دعا ها چیست!! و آیا باید منتظر اتفاق بهتر ی بود!! که خدا بزرگ است و مهربان، که روزهای خوش و روان در زندگی کم نبوده..
و بیشتر فرو می روی که اگر بلافاصله بعد ازین دعا خواندن من، قرار بر اجابت باشد، من کیستم؟ مستجب الدعوی که می بایست زین پس کار و بار بگذارم و برای نیازمندان دعا کنم که خداوند به آن بزرگی ، من به این کوچکی را این گوشه ی اتاق محدودی از این کنج زندگی دیده و شنیده و برآورده!!!!
همه ی اینها ... چراکه نه... اوست که می بیند و می شنود... و گفتن و خواستن چیزی از ما کم نمیکند... چیزی از من کم نمی کند.

و خداوند است که جز رحمت برای عالمیان نفرستاده و نمی فرستد... این وعده ی الهی ست.
آمین.

+cent onze
[ دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ ] [ 8:51 ] [ الهـام ] [ ]
مهربان نیست

تیغ دارد تنش، چنگ دارد و دندان

بغل که میکند

درد می گیرد جانم..

..

مهربان نیست عشق ـت.


اینکه همه چیز در زندگی ما، مهیا نیست یعنی هنوز دلیلی برای تلاش و تکاپو و آرزو و امید وجود دارد. یعنی هنوز برای دعا خواندن و لحظه ای پیوستن به حق تعالی راهی هست..
[ یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ ] [ 10:1 ] [ الهـام ] [ ]
به نام خدا

پروردگارا، امروز که به زمین سر زدی کاسه نیاز مرا هم پر کن
دست خالیم را ببین
پروردگارم شاید باور نکنی...
آن روز ها که نبودی ، شایدم بودی و مسافر آسمان بودی
آن روزها من عاشق شدم
حالا که بازآمدی..
باید از عشق فارغ شوم؟
پروردگارم مرا بگذار، بگذار عاشق بمانم....


(آنقدر دعايت مي كنم تا برآورده شوي.)
: وما أرسلناك إلا رحمة للعالمين..
امکانات و اطلاعات جانبی
Instagram
MeLoDiC